تبليغاتX
سه تفنگدار و میرزا کوچک خان جنگلی

۱. بازگشت خودمان را به خودمان تبریک عرض می نماییم!

پدرمان در آمد بسکه تار عنکبوت  پاک کردیم!

۲. بینی طالع نحس را به خاک مالیدیم!!

به کوری چشم طالع نحس بلاخره به اولین اردوی دانشجویی خودمان رفتیم!! البته در این اردوی ۲۴ ساعته که به منظور بازدید از کارخانه ی ایران خودرو برگزار گردیده بود هیچگونه میرزا، دوما یا الکسی حضور نداشت. گرچه عمده ی این اردو در راستای تو راه بودیم خوش بودیم بود اما یکی دو ساعتی را هم به بازدید از ایران خودرو گذارندیم! شایان ذکر است آب و هوای تهران بسیار آلوده می باشد و می تواند موجب بیماری هایی نظیر خروسک و غازقولنگ!! شود! به خصوص اگر آخرای اسمتان سبز باشد!! نکته ی قابل توجه دیگر این که: هوهو!!!!!

۳. خوب! حالا میریم سر ادامه ی بحث قبل....

اول مجله! باید بگم که شکر خدا مجله مون به خوبی و خوشی چاپ شد و همه اش فروش رفت! نام این مجله ی وزین گاه شمار و قیمت آن ۱۰۰۰ ریال می باشد. مطالب آن بس آموزنده و گرانبها و حوادث و رویدادهای جذاب به هر ماه می باشد. گفتنی است شماره ی خرداد آن به زودی منتشر خواهد شد. شایان ذکر است از بین ۵ ۶ نفر گردآورنده ی این مجله سه تای آنها ساناز می باشند!!!

دوم ایده هایی که به زیر خاک می روند!
ماجرا از این قراره که این الکس و ساناز سبز ما خیلی خاصند! همین طور که نشستن هی ایده از خودشون در میارن! این ایده ها بسیار خاص و از دستگاه بستنی فروشی در دانشگاه گرفته تا کارخانه ای که قرار است کارخانه ی مسواک سازی اورال بی را از میدان به در کند .... است!! (جدی فعل این جمله چیچیه؟!!) البته گفتنیست تولید این ایده ها همانا و زیر خاک رفتنشان همانا! صنایعیا رو که میشناسیدشون!!! مگه دست الکس و ساناز سبز بهم نرسه!!

سوم کارگاه!
البته کارگاه به هیچ وجه مبحث جذابی نداره. چون من آخرش نتونستم استادو به قطعه کارم جوش بدم!! ولی خیلی خوش گذشت!

۴. خوب! بازم که این امتحانا شروع شد! تابع پیوسته است!!

دلم وسه روزای طلایی وبلاگمون و گروهمون تنگ می باشد.........

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 2:55 | لینک  | 

سلام...
امروز مي خوام يه خورده راجع به شرايط فعلي سه تفنگدار و ميرزا بنويسم.... همان گونه كه مستحضريد اين روزا بازار ميان ترما گرمه و امتحان پشت امتحان. مثلا اين جانبات شنبه ساعت 5.30 شوم!(وقتي سگه بر مي گرده لونه اش مي گيره مي خوابه!) ميانترم مقاومت دارم 5 شنبه سيالات! اون وسطاش هم يه چند تايي كوييز موييز هست تا هفته ي بعدش كه ديناميك ماشين دارم! يا مثال ديگه الكسه كه امروز ميانترم يه درسي داشت كه اسمش يادم نيست ولي تو مايه هاي آمادگي دفاعي بود! فردا هم علم مواد داره. هفته پيش هم يه ميانترم داشت كه به علت اوفتادن در بستر بيماري در جلسه حاضر نشد!! (ميانترم دودرونه!!!!) از امتحاناي دوما و ميرزا هم كه خبري در دست نيست... البته امتحاناي ميرزا كاملا قابل حدسه! يا رياضيه يا جبره يا رياضي! دوما هم كه چند وقتيه فقط گاهي صبحا دم تالار قابل مشاهده مي باشد. 
اين چند روزه من يه كتاب( !  reference  (you know مقاومت گرفتم دستم هي مي خونم هي تموم نمي شه! آخه اين استادا چي فكر مي كنن؟! ما فارسيشم نمي فهميديم چه برسه حالا به خارجيش!! البته كتاب reference كلي احساس باكلاسي به آدم ميده!!( !you know)
خلاصه كه اينا رو گفتم كه بدونين چرا هيچ كس را دل و دماغي به وبلاگ نيست! اون از الكس كه هر امتحاني داره ازش متنفره! اون از من كه از هر درسي متنفرم امتحانشو دارم!
حالا اينجا رو داشته باشين كه تو اين هيري ويري من و الكس و ساناز سبز ييهو به سرمون زد يه مجله هم بزنيم كه شرحشو بعدا ميگم!( كلي واسه خودش خاصه!) (یادم بیارین راجع به ساناز سبز و الکس یه چی بگم!)
در همين راستا من توجهم به قسمتهاي طنز مجله هاي دانشگاه جلب شد....(البته مجله ي ما طنز نيستا!)
آقاجان ما كودك فهيم كش شديم!! مرديم بسكه همه مي باشند مي باشند! مرديم بسكه به همه گفتيم مي باشد غلط مي باشد(چه بسا مي باشند) و باز هم چنان همه يك ريز مي باشند مي باشند! بابا يه خورده تنوع هم بد نيست!
راستي توجه شما را به سبز شدن دانشگاه جلب مي نماييم! حمار كه اين چند وقته در پوست خودش نمي گنجه و تموم مدت چار نعل تو دانشگاه داره مي دوه و شلنگ تخته ميندازه! ما هم كه مسلما حسابي مسرور و شادمانيم(چون مي باشيم غلط مي باشد!!) و از اين همه زيبايي و طراوت هي به وجد مي آييم!  اما اومدن بهار خاطرات ترم 2 سه تفنگدار رو هم براي ما زنده مي كنه...  و اين خودش خيلي خاصه! خاطرات رياضي 2، ميانترمش و اون نمره هاي درخشان ما سه تا... استاتيكي كه پوست من و دوما رو كند و افاذات الكس(كه معلوم نيست چه جوري اين نمره رو آورده! اونم كسي كه نقشه و شیمی(درسای به این آبکی!!) رو ......................(شوت مي زنيم!!) كه هنوزم ادامه داره و فيزيك 2اي كه پايانترمش این دفعه پوست من و الكس رو قلفتي!! كند و ...سلف آزادايي كه هي رفتيم( با بشقاب هاي اضافه و كره هايي كه در حسرتش مونديم!! و دستمال كاغذي هايي كه حق مسلم ما بود!!) و كارهايي كه done ميشد و چه بسا well-done! ..............
(البته اينا رو ميرزا بايد بنويسه بيشتر مي چسبه!)
چرا صفر ما آزاد شد؟!!!!!!!!
انصافا اين ترم ديگه نه كسي دل و دماغ سلف آزاد رفتن داره، نه مثل قبل اينقدر وقت اضافه داريم كه هي علاف باشيم و خوشي(چلي!!) كنيم !  چرااااااااااااااا!!
اميد است كه نوشته هاي بالا تلنگري باشد به سه تفنگدار و ميرزا! و دوباره بشيم همون سه تفنگدار و ميرزاي قبل(+يك عدد ساناز سبز!!) و وبلاگ بشه همون وبلاگ قديم كه روزي دو بار ميومديم كامنت ميذاشتيم برا خودمون و برا هر كامنت 6 تا جوابيه و بيانيه صادر مي كرديم! با همون خواننده هاي ثابت كه دلمون بهشون گرم بود.و به عنوان اولين قدم يك سلف آزاد حسابي! (با فتح ح و سين مشدد!)
راستي من امروز كارگاه داشتم. من هنوز موفق نشدم استادمونو به قطعه ام جوش بدم! بلايي هم سر پيشوني و پاچه ي استاد نياوردم!( رجوع شود به رومينا و پريا ترم پيش!) اما انگشت خودمو تونستم بسوزونم!
بعدا راجع به كارگاه بيشتر مي نويسم! (يادم بيارينا!)

پس از الان پست بعدی (البته پست بعدی من! اگه میرزا خواست بنویسه که ایول! بسم الله!) شد: مجله! ایده هایی که به زیر خاک می روند!! و کارگاه!

فعلا با اجازه!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 23:17 | لینک  | 

 

سلام!!

 مي دونم همتون حسابي دلتون برام تنگ شده بود! مي دونم چه روزها و شبهايي كه در انتظار خوندن پست جديد من به سر برديد!!

براي همين امروز اومدم تا به همه ي اون دلتنگيا و انتظارها پايان بدم!...(باشه باشه ساكت شدم!)

خوب....امروز بسكه بيكار بودم(!) اومدم پست هاي قبلي رو خوندم و کلی برا خودم خنديدم كه ناگهان بر آن شدم كه بنويسم!!

اينم از عيد! مثل هميشه به علافي گذشت! لازم به ذكر نيست كه حتي يه هزارم درسايي كه قرار گذاشته بودم بخونمو نخوندم و حالا با يه وجدان سوزناك و ملتهب اینجا نشستم! البته... من ديگه كم كم به مرور زمان پوستم كلفت شده! ولي خوب... يه كوچولو هنوزم با وجدانم مشكل دارم!

من دوباره با مشكل كمبود جا در دلم مواجه شدم! راستش نمي دونم مقاومت 2 رو كجاي دلم بذارم! جون تو ديگه جا نداره! همه ي بطن ها و دهليزها قبلا پر شده! رو سرم هم كه جاي فارسي با كتابيه!

نيازمنديها! به يك عدد دهليز چپ اضافه نيازمنديم!(عاجزانه)

پنج شنبه ما امتحان مباني برق داشتيم! من تموم عيد در برابر التماس ها و خواهش هاي وجدانم مقاومت كردم و بخش مغناطيس( كه تصميم گرفته بودم نياد تو امتحان!!) رو نخونده بودم! وقتي رفتم سر جلسه و با يك سوال مغناطيس مواجه شدم حسابي شش(با ضم شين) وجدانم خنك شد و من به صرافت افتادم كه حالا چيكار كنم! هر گونه تلاش براي كپي كردن از روي اطرافيان به شكست منجر شد بنابراين ........

حالا هي بگين دوماي متقلب دوماي متقلب! اگه بدونين من چيكار كردم!! نشستم تا آخر جلسه و كمين كردم كه كي بغل دستيم پا ميشه برگه اشو بده. همين كه اومد بلند شه جستم(با كسر جيم!) و برگه شو برداشتم و برگه خودمو دادم دستش گفتم سوال سه رو برام بنويس!! البته نزديك بود از ترس سكته كنم! جرات نداشتم برگردم ببينم مراقبه ديده يا نه! ولي خوب! مهم اينه كه ساندر ترسوي بچه مثبت مظلومي كه اين قدر تابلو تقلب مي كرد كه اگه بغل دستيش از رو دستش نگاه مي كرد اينقدر هول ميشد كه مراقبه ميومد بلندش مي كرد ميبرد يه جا ديگه! حالا اينقدر ترقي كرده!!

 

خوب...همه اش كه راجع به ساندر شد! ولي خوب راستش خيلي وقته كه دو تفنگدارو ميرزا رو نديدم و بنابراين هيچ گزارشي از خرابي ها و خسارت هاي وارد آمده به اطراف ندارم كه بدم! 

ميرزا! نوبت توه كه دست به كار شي! از همين حالا به فكر باش!

اميدوارم وبلاگ دوباره رونق قبلي خودشو به دست بياره!

فعلا با اجازه..........مقاومت رو كجاي دلم بذارم!!.......

 

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 12:16 | لینک  | 

اصولا اعتراف کردن کار سختیه خصوصا برای من که خیلی مظلومم و هیچ کار بدی توی عمرم نکردم و اینا......
با این مقدمه ی کوتاه توجه شما رو به اهم اخبار جلب می کنم:

۵-یادم میاد دبستان که بودم به اندازه ی الان خل و چل نبودم و یه خورده بیشتر با انسان ها وجه مشترک داشتم اما تقریبا زیاد دروغ استعمال می کردم حالا ریششش چی بودو نمیدونم. دوم دبستان که بودم یه همکلاسی داشتم یه قدری وحشی بود تقریبا همه هم ازش بدشون می میومد اما کسی زورش بهش نمیرسید. حالا این دوتا جمله ی خبری بالا چه ربطی به هم داره؟ الان میگم. یه روز که من داشتم روی نیمکت راه میرفتم و از این نیمکت می پریدم روی اون نیمکت( شایدم اون یکی نیمکت) افتادم پایین . روی ران پام خورد لبه نیمکت و کبود شد...خب من بسیار درد کشیدم و... وقتی به خونه رسیدم و جای کبود شدگیو دیدم که درست مثله یه بیضی می مونه افکاری پلید به ذهنم در رسید!!!!! فردا رفتم مدرسه و گفتم فلانی( همون که گفتم وحشیه) پای منو گاز گرفته..... ادامه ی مطلبو به تخیلتون وا میگذارم.....

۴-من بر عکس خیلی از آدما دورانه کودکیه آرومیو پشت سر گذاشتم . هیچ بچه عمه،عمو،خاله ودایی در اصفهان نداشتم، خواهرام هم ۶و۱۲سال ازم بزرگتر بودن.... اینطوری بود که من ناخواسته تنها بودم. تنهایی که اصلا با طبع لطیفم سازگار نبود!!!!! من هم تقریبا همون راهیو پیش گرفتم که ساندر گرفت: شخصیت های خیالی!!!!!  البته مال من با مال ساندر کلی فرق داشت چون شخصیت های زندگیه من شخصیت مدون داشتن و معلوم بود هرکدوم چی کار میکنن!!!!! و هم چنین این اشخاص رابطه با من داشتند( زن و بچه ام بودند) بله!!!!! اینا با من رابطه ی عاطفی داشتند و من همه ی حرفامو به اینا می زدم!!! من کار می کردم و شرکت داشتم تا خرج زندگی در بیارم......فکر کنم دوم یا سوم راهنمایی بودم که داستان با  مرگ پدر خانواده ( یعنی خودم) تموم شد (توضیح میرزا:این آیکونهای خنده رو من اضافه کردم چون با خوندن این جمله نتونستم جلوی خندم رو بگیرم!!!) این بخش از زندگیم خیلی بهم کمک کرد و در ایجاد خلاقیت من نقش بزرگی داشت شاید همین عامل بود که بعدها به نوشتن داستان مشغول شدم.

۳- زندگی عشقیم هم زیاد در هم بر هم بود. خیلی وقتا اصلا حاضر نیستم حتی بهش فکر کنم ولی می دونم همیشه و در بیشتر مواقع  ازش لذت بردم تا وقتی که بود. اولین دوستم تقریبا همون وقتی بود که شخصیت های خیالی از بین رفتن دوستی ای که ۳-۴سال طول کشید و آخرش قضیه کاملا مبهم شد و تلاش مذبوحانه کلیه ریاضی دان ها در رفع ابهام آن بی نتیجه مانده  و من هنوز نفهمیدم چی شد؟ چی نشد؟ من کیم؟ اون کی بود؟ که با کی دوست بود؟ کی با کی دوست نبود؟ کی چی کار کرد؟ کی چی کار نکرد؟ و..... اما همیشه  و در هر رابطه ایی برام آخرش مهم نبود خود رابطه مهم بود:

آری آغاز دوست داشتن است  گرچه پایان راه نا پیداست
         من به پایان دگر نیاندیشم       که همین دوست داشتن زیباست

۲-تقریبا از بچگی عشق ساختمان ساختن بودم!!!! اما دیدم به کلی با الان فرق داشت. البته هرچی بزرگتر شدم دلم بیشتر می خواست معماری بخونم در واقع تناقض از آنجا ناشی شد که من درک درستی از هیچ کدومش نداشتم!!!!! اما این اعتراف نیست اعتراف اینه که توی برگه ی انتخاب رشته فقط ۱۰ تا رشته انتخاب کردم ۳ تا معماری ۷ تا عمران!!!!!(میرزا اضافه میکند:) البته بعدها که به حماقت و ریسک خود احاطه پیدا کرده کلی ترسیدم. اما به هر حال حاضر نبودم عمرم صرف چیزی بکنم که بهش علاقه ندارم.

۱-اونایی که با من دوستن می دونن....اخلاقم در عین متغیر بودن ثابته....چیزی که برای خیلی ها جالبه  و برای خودم عجیبه، الآن احتمالا نفهمیدید چی گفتم! ولی من آدمیم که همه چیزو ساده میگیرم اما وقتی عصبانی میشم خیلی عصبانی میشم و در موقعیت های مشابه شاید رفتار های دوگانه داشته باشم ولی از اون جهت میگم ثابته که رفتار دوگانه ام مشخصه چیه!!! و تقریبا دوستام میتونن حدس بزنن در اون لحظه چی کار میکنم!  البته الآن وضعیت خیلی بهتر شده...بچه که بودم تا کسی بهم می گفت بالای چشت ابرو می باشد قرمز می شدم داد میزدم و رگهای گردنم بیرون میزد (توضیح میرزا:آیکونی که اون حالت رو توصیف کنه نداشتیم ناچار به جای رگهای گردنت من زبونت رو کشیدم که آوردی بیرون!!!) خیلی تلاش کردم که اون حالت ها از بین بزه و میشه گفت 90% هم موفق بودم...

پ.ن. شرمنده اعترافاتم جالب نبود، شلید دلیلش همونه که در بند ۴ بهش اشاره کردم یعنی تنهایی اما به هر حال سعی کردم واقعیاتیو بگم که کسی نمی دونه!!!

 

توضیح میرزا: خیلی عالی بود! خیلی هم ممنون! این پایانی بود بر سلسله اعترافات.نظرت راجع به اعترافاتت رو تو کامنتا میگم.بعد از این پست این وبلاگ برمیگرده به روش قبلش.امیدوارم یکی(احتمالا ساندر)یه چیزی بنویسه!!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 13:11 | لینک  | 

بي مقدمه!اینا اعترافات يك عدد دوما ميباشند:


۱)من وقتی خیلی بچه بودم هی عاشق میشدم هی فارغ میشدم، هی عاشق میشدم هی فارغ میشدم،هی عاشق میشدم و...خیلی وقتام فارغ نمیشدم!! (البته این معشوقا چهره های مشهور،اعم از وطنی و اجنبی بودن)! به چند نمونه توجه کنین:عابدزاده ی خدابیامرز ،فرشاد پیوس،یورگن کلینزمن،میخائیلف،توماس برولین و ...(این دوتا آخری تو یه برهه بودن یعنی جام جهانی ۹۴!! ولی بقیشون از قبل حضور مستمر داشتن!) ولی مهمترینشون که واقعا عاشقش بودم و اولیشونم هست-یعنی برمیگرده به وقتی که دوما سه ساله بود- کسی نیست جز مارکو فُن با...سن!!(ببخشيد دوستان اما به نظرم عامل فیلتر شدن وبلاگ را كشف نموده و آنرا بدين صورت منهدم نمودم!!!!)(که الان بش میگن وَن باستن ولی واسه من همون فُن باسِ...نه).این جناب مارکو،مدت مدیدی در زندگی من حضور فعال داشت و خب یه جورایی مرد زندگیم بود و سبزی و گوشت و اینا میخرید میاورد خونه!!!!


۲)عمو دومیه من یه زن داره که من تو بچگی خیلی دوسش داشتم و هروقت با مامان بابای عزیز دعوام میشد تهدید میکردم که میرم بچه ی زنعموم میشم و هربارم که خونشون میرفتم شبو اونجا اقامت میگزیدم!!(بیچاره ها چه عذابی میکشیدن آخه من بچگیم خیلی پررو تشریف داشتم و همیشه درخواستهای نامعقولی ازشون داشتم)اما اعتراف از اینجا شروع میشه...این زنعموی من اهل خیاطیو اینا بود منم به خاطر علاقه ای که ذکر شد به این حرفه علاقه مند شدم ولی متاسفانه ابزار این حرفه تو خونه ی ما موجود نبود-انقده كه مامان من به خياطي عشق ميورزيد!!- و خب منم ماخوذ به حيا دیگه!! واسه همین دو سه تاشو از زنعمو میگرفتم بقیشو روم به دیفال بلند میکردم که میشه به یه چرخ نخ فسفری و تعدادی سوزن و تکه پارچه های خوشگل و... اشاره کرد!


۳)افرادی که منو از نزدیک میشناسن میدونن که من چقدر نسبت به بو حساسم و حتی این حساسیت بعضی وقتا چنان رو اعصابشون پياده روي ميكنه که از من متنفر میشن.این اعتراف من جزو مهمترین اتفاقای اون دوران تو خانواده ی ما بود.ماجرا از این قراره که من بشدت به بوی شیر حساس بودم بطوریکه با اینکه دیگه خانوم!! شده بودم(شش سالم شده بود!!!)اما شیر رو از شیشه شیر میخوردم و خودمو خانوادم تمام تلاشمون برای رفع این معضل بود(البته بیشتر خانوادم!!) تا اینکه با اصرار خانواده در ۶سالگی رضایت دادم که شیر رو با نی بخورم(که خود عذابی الیم بود)ولی الان دیگه با اين بو کنار اومدمو بدون ني هم ميتونم شير بخورم كه اين از موفقيتهاي درخشان من محسوب ميشه!البته الآنشم موقع خوردن شير از بو كردنش خودداري ميكنم!!


۴)یادمه وقتی بچه بودم هر وقت یکی از دوستای بابام میومد خونمون یا بابام با دوستاش میرفت بیرون منم مثه اين بچه فضولا همیشه دنبالش میرفتم.از قضا یه بار که یکی از دوستای بابام اومده بود دم خونمون منم با بابا تشريف بردم ببينم آقاهه چيكار داره آيا؟! خلاصه رفتم بینشون وايسادم و ناگهان متوجه شدم که واااي این دوست بابام چه بوی خوبی میده!این اقای محترم چاق بود و شکم گنده ای داشت منم سرمو گذاشتم رو شکمشو دستمو دایره وار رو شکمش حرکت دادمو گفتم:واااااااااااااااااای چه بوم خووووووووووبی میده!!..و اينجا بود كه باباي بينوام كه كلي با دوستش رو درواسي داشت به تته پته افتاد و آقاهم كه تا بناگوشش قرمز شده بود!!


۵)و اینم آخری...همه بچه ها کلی سوال تو ذهنشونه که بدون توجه به خوب یا بد بودن اون سوالا(قشنگیش به همینه)اونارو از والدین گرام میپرسن.تو خونه ی ما هم این یه پروسه ی تکاملی داشت که از حمید شروع شد:اين اخوي بنده يه بار براش اين سوال بسيار حياتي مطرح ميشه كه آيا آقا پليسه مامانو بيشتر دوست داره يا بابا رو!!(خيلي مهمه واقعا!).بابا هم كلي ميخنده و فروتنانه! اعلام ميكنه معلومه كه مامانو!!!!...بزرگترین سوال کودکی حوری يه كم رو به ابتذال ميذاره و این سوال براش پيش مياد که آیا تهرانیا و خارجیام دستشویی شماره ۲ رو انجام میدن یا نه؟...و اما سوال من خب يه مقدار ناموسي بود و در حضور بابا از مامان پرسيدمش و فقط همينقدر بدونين كه برميگشت به تفاوتهاي ظاهري زن و مرد!!!(خب به من چه كه خدا اين چيزا رو برا بچه‌ها توضيح نميده؟!به من چه كه زن و مرد اينهمه با هم فرق دارن؟!به من چه كه اين سواله بي اجازه اومد تو سرم؟!من نازي رو طلاق نمييييييييييدم!!).مامانم سر و ته قضيه رو با يه جواب خنده دار تر از سوال هم آورد ولي منو اون موقع قانع كرد كاملا!!


پ.ن:جا داره از حوری تشکر کنم که به من کمک کرد در پیدا کردن این اعترافات!!! در حین ورق زدن خاطرات کودکیمون ییهو! از اون زیر میرا یه خاطره پر از گرد و خاک پیدا کردیم و تا تمیزش کردیم زدیم زیر خنده!!! این خاطره ی اعتراف گونه بازار مشترک حوری و منه!: دختر عمه و پسر عموي من-زن و شوهرن-اوايل زندگيشون طبقه بالاي خونه ما زندگي ميكردن.اون وقتا من ۴ سالم بودم.يه شب كه فرهاد-پسر عموهه- رفته بود تهران و دختر عمم تنها بود مامانم به من و حوري گفت بريم شب طبقه بالا بخوابيم تا دخترعمم نترسه!!!!-ميدونين كه حضور دو تا فنچ ۴ و ۶ ساله چه تاثير به سزايي در فراري دادن دزدها،اشرار،اجنه،ارواح و جادوگران داره!!!- خلاصه سه تايي كنار هم خوابيده بوديم.دختر عمم طفلكي زود خوابش برد.حوري هم خواهر بزرگيش گل كرد و شروع كرد قصه هانسل و گرتل رو برام تعريف كنه ولي گويا وسطاي قصه ترس برشون ميداره ولي چون خيلي بزرگ بودن روشون نميشده اينو بگن و لذا چاره‌اي نديدن جز ترسوندن من!اين بود كه يهو لحنشون رو عوض كردن و با چشماي از حدقه در اومده تو اون تاريكي-كه همين الآنم مو به تنم سيخ ميكنه!!- فرمودن:"جادووووووگر يهووووووووووووو درووووووو بااااااااااااااااااز كردووووووووووووو....." اين شيوه ناجوانمردانه كار داد و اين من بودم كه از شدت ترس خواستار بازگشت به آغوش مادر شدم!!(حوري اصلا نترسيده بودااااااا!!!).بعد حوري با خونسردي تمام گفت:"خب چيكار كنم كه ترسيدي!!! بايد برگرديم پايين!! ولي بايد قبلش اطلاع بديم كه يه وقت وسط شب دلواپس ما نشه!!!!!" براي همين در حاليكه نيم ساعتي نميشد كه رفته بوديم لالا! دختر عمه بدبخت رو بيدار كرديم و گفتيم: "ما رفتيم!! خدافظ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"


پ.ن. من نمينويسم...نمينويسم...بعد كه مينويسم اينجوري مينويسم!!!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 22:19 | لینک  | 

سلام!

در پی اصرارها و خواهش ها و نامه های شما دوستداران و هواخواهان عزیز بر این شدیم که اطوار را کنار گذاشته و بنویسیم!!(چیچیو؟!!!)

زود میریم سر اصل مطلب!

۱-البته دزدی کردن در کودکی اصلا چیز مهمی نیست! آخه حالا یه دونه آدامس چیه که آدم اسمشو بذاره اعتراف!! اگه لااقل ۱۰ ۲۰ تا آدامس دزدیده بودی یه چیزی!! مثلا من خودم به شخصه ۱۰ ۲۰ تا آدامس تاحالا دزدیدم!!! ماجرا از این قراره که من و یه دوستام هر وقت می رفتیم سوپر یه آدامس هم بلند می کردیم!! همیشه هم از یه سوپر خاص میدزدیدیم!فقط هم آدامس می دزدیدیم! تا اینکه یه روز لو رفتیم!! مغازه دار گذاشت دنبالمون و البته ما فرار کردیم! و از اون روز من دیگه دزدی نکردم!!  در ضمن از اون روز دیگه طرف اون سوپری هم نرفتم!
نکته: من اصلا آدامس دوست ندارم!! حالا نمی دونم از اول دوست نداشتم و صرفا تفریحی آدامس می دزدیدم! یا بعد از اون ماجرا دیگه آدامس دوست ندارم!
حالا یه سوال: چرا آدامس؟!!!

۲-من یه نوه خاله دارم که نه ماه از من کوچیکتره. بچه که بودیم یه مدت کوتاهی این نوه خاله ی بیچاره!رو آورده بودند خونه ی ما. من کلاس سوم بودم و اون کلاس دوم. یه شب که من و اون و خواهرم تنها بودیم آقا یه دفعه یادش افتاد که معلمشون گفته اگه فردا موهاتونو کوتاه نکنین نمی ذارم بیاین سر کلاس! من به خواهرم گفتم بیا موهاشو کوتاه کن! خواهرم گفت من که نمی تونم موی پسر رو کوتاه کنم. باید بره سلمونی این موقع شب هم نمیشه برین منم کار دارم! من باورم نمیشد که خواهرم نتونه موهاشو کوتاه کنه. وقتی دیدم اصرار بی فایده ست دست به کار شدم و این بیچاره رو نشوندم و با قیچی افتادم به جون کله اش(قابل توجه بوریستف! خودم می دونم کله جون نداره! گیر نده!) و هی کوتاه کردم هی کوتاه کردم..... سه ساعت بعد!! یه طرف سر نوه خالم یه دست کوتاه شده بود. طوری که انگار با ماشین زده! ولی حسابی خسته شده بودیم! ما دوتا شروع کردیم به گریه کردن و خواهرم هم که از دیدن همچین صحنه ای حسابی بهت زده شده بود قاه قاه می خندید!! تا اینکه مامانم اومد و بردیمش سلمونی و سر این بنده خدا را از ته زدند!!! دقیقا نمی دونم از اون روز بود یا از روزی که فلفل به خوردش دادم که نوه خالم از من متنفره!!!!!!

۳- بچه كه بودم به شدت علاقه داشتم وقتي يكي برا خودش چاي ميريزه و ميذاره سرد بشه بدوم برم چايشو بخورم!! اكثرا هم اين بلا رو سر خواهرم مياوردم تا اينكه يه روز كه خواهرم چايشو گذاشته بود سرد بشه من بدو بدو اومدم چايشو بخورم كه ديدم خيلي داغه.وقت تنگ بود و من حتما بايد آزارمو مي رسوندم! بنابراين چاي رو بردم ريختم تو وان حمام!!! و اومدم خندان نشستم! خواهرم هم كه فكر كرده بود دوباره چايي رو خوردم يه خورده حرص خورد و رفت يه چاي ديگه ريخت! ولي از اون روز يه لكه ي قهوه اي توي وان ما موند كه هيچ كس جز يه نفر نمي دونست مال چيه!!

۴-جاهایی که خیلی دلم می خواد یه روز برم: ونیز!! مصر! پاریس! تبریز!!!جزیره پرنس ادوارد کانادا!تخت جمشید، افریقا! و ............... همه چی ندارم اما دوست ندارم جای هیچ کس دیگه باشم.

۵- حالا که الکس در پنجمین اعترافش یه اشاره ای به شبت کرد بد نیست در اینجا پرده از شخصیت پرابهام و مرموز شبت برداشته و سکرت ترین شخصیت این وبلاگ رو لو بدیم! همه موافقن؟خوبه!
من همیشه از کودکی به خلق شخصیت علاقه ی عجیبی داشتم!  الان دیگه شخصیت های دوران کودکیم یادم نیست ولی می تونم به چند تا از شخصیت های دوران راهنمایی و دبیرستانم اشاره کنم! ناسی، شوتی، پتی، دوقلوها، عموشون و عنکبوتش!!، و بلاخره... شبت! بر خلاف اون چند تای دیگه شبت هیچ شکل خاصی نداشت! اون موقع ها اصلا اسمش شبت نبود. اسمش Qmars بود و هيچ نقش خاصي تو زندگيم نداشت! فقط بود!......تا سال اول دانشگاه كه به ناحق بر عليه الكس توطءه شد و آيدي گزگش ريپورت ابيوز شد!!( عوض كردن زبان اينقدر سخته؟!) بنابراين شمشير انتقام از نيام بر كشيده شد و ما مشغول ساختن آيدي هاي گوناگون براي امري خطير شديم! كه در همين حين در وكردن آيديهاي مختلف شبت اختراع شد! .... بعدها كم كم شيطون رفت تو جلدمون و براي شيطنت از شبت خواستيم گاهي بياد يه اظهار لطفي تو گزگ بهمون بكنه ! ولي شبت به ميرزا علاقه مند شد!!! و در همان روزها بود كه به علت مورد ۵ الكس شبت به الكس واگذار شد!!! الان احساس مي كنم همه فهميدن شبت كيه و چيه و به خوبي پرده از راز اين ماجرا برداشته شده! البته نميشه آدم اين همه در مورد شخصيت هاي خياليش بنويسه و اسمي از حمار نبره! گرچه شخصيت حمار مث روز روشنه به طوري كه ديگه نميشه گفت حمار تخيليه!الان هم نشسته اينجا و ميگه بنويس: مگه نميشه يه چيز چند تا كاربرد داشته باشه! مثلا هم بشه پوتين رو زد تو سر كسي هم ...! تازه بعضيا پوتين رو پاشون هم مي كنن! بعد هم شما فكر كردين بعد از منع اعدام با گيوتين چه بلايي سر گيوتين ها اومد؟ الان تو آشپزخونه هاي فرانسه باهاشون كلم نصف مي كنن! پس ميشه گيوتين رو هم به جاي گردن تو سر كوفت! تازه اشتباه سوم نكته انحرافيه! بيخود خودتونو خسته نكنين!

آه آلان احساس سبكي مي كنم كه اين اعترافات رو كردم! از ميرزا مچكرم كه اين بازيو اينجا هم راه انداخت!

راستي من دو تا سوال دارم كه نمي تونم جوابشو پيدا كنم! اول اينكه چرا شبا چراغا از دور چشمك مي زنن!! دوم اينكه عبدالله كيه!!

اي دوما! اكنون نوبت توست كه قلم را در دستت بنهيم! البته بذار جوهر نوشته ها من خشك بشه بعد!!!
just kidding! هر وقت خواستی بنویس!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 13:41 | لینک  | 

سلام...

قبل از هر چیز بگم که من هنوزم ته دلم با این کار(اعتراف)مخالفم،چون فک می کنم به اندازه کافی تابلو هستیم همین مونده آتو ام دست مردم بدیم...ساندر اضافه می کند:اونم این جماعت سه تا نقطه!

اما دیگه جهنمو ضرر!!! ولی من فقط در مورد کودکیم اعتراف می کنم:

۱-سه سالم بود که با مادر بزرگم رفتم بقالی،هم لواشک می خواستم هم آدامس ولی باید یکیشو انتخاب می کردم،منم نا مردی نکردم لواشکو انتخاب کردم،آدامسه رو هم بلند کردم!!

۲-یه عمویی دارم که تا ۴سالگی من مجرد بود و من عزیز دردونش !!!...من که توی جشن عقدش نمی تونستم حضور رقیبو تحمل کنم تموم مدت بین عروس و دوماد نشسته بودمو چه نشگونایی که از اون زیر به عروس نگرفتم!!!(سوت می زنیم!)...شاهد ماجرا هم فیلم عقده که توش قیافه ی بنفش شده ی عروسه که فقط لبخند تحویل من میده!

۳-شش سالم بود که به خاطر جشن نامزدی عمم یک هفته نذاشتن برم آمادگی و من از این موضوع به شدت خشمگین بودم و تصمیم داشتم هر جور شده زهرمو بریزم!!!...مراسم خونه ی پدربزرگم بود،عروسو دوماد که وارد شدن بعد از اتمام گیلیلیلی ها من از  یه لحظه سکوت کمال سو استفاده را بردم و فریاد کشیدم: اَییییییییییی کتشو....(اشاره به دوماد بیچاره!)کوتاه بلنده!!!دیگه خودتون رنگ دومادو تصور کنین!

پ.ن۱-آیا واقعا این کارم به خاطر آمادگی نرفتن بود؟؟؟؟؟

پ.ن۲-قراره شوهر عمم این کارو توی عقدم تلافی کنه!

۴-بچه که بودم خیـــــــــــــــــلی حرف میزدم،بهم میگفتن آن شرلی! برا همین بهم رژ میزدن...چون اون موقع از ترسه این که پاک نشه ساکت میشدم!!!حتی دهنمو نمی بستم!

۵- این یکی یه خصوصیتیه که از بچگی داشتم هنوزم دارم!!!و فقط میرزا میدونه و خودم(ساندر:و شبت!!!)

همین...راحت شدین حالا؟؟؟

 

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 12:5 | لینک  | 

موسم امتحانات فرا رسیده و هیچکس را دل و دماغ نوشتن همی نیست! البته وقتش هست ها!! حسش نیست! هر بار این موقعها به خودم قول میدم ترم بعد اینقدر به شب امتحانام فشار نیارم! کلا یه جورایی به نظر میرسه همه ما تو وجودمون یه "خود" دیگه داریم که ما رو قضاوت میکنه.خیلیم کارش درسته.همیشه تصمیماتی که میخوایم بگیریم رو باهاش در میون میذاریم و خیلی وقتا نظرمون باهاش در تعارضه.نمیدونم اسمش چیه.شاید عقله شایدم وجدانه.من بارها قولهای خیلی خفنی به این یارو دادم و زیر تمامشون زدم.اصن پیشش شرمندم.دیشب که میخواستم برای صد هزارو یکمین بار بش قول بدم نذارم درس خوندنم به شب امتحان بکِشه،راستی راستی ازش خجالت کشیدم.واسه همین دیشب قول ندادم.حالا اگه آخرای ترم بعد باز به غلط کردن افتادم،لااقل دیگه پیش این "خودم" شرمنده نیستم  

تذکر:حرکت ذکر شده در بالا را اصطلاحا حذف صورت مسئله می نامند!!

خب بریم سرِ اصل مطلب! شب یلدا یه بازی تو دنیای مجازی وبلاگها شروع شد.بازی اینطوری بود که هر کس ۵ تا از چیزهایی که احتمالا بقیه در موردش نمیدونستن رو میگفت و بعد ۵ نفر دیگه رو به این بازی دعوت میکرد.یه چیزی تو مایه های اعترافات سنت اگوستن

من ۵ تای خودم رو اینجا نوشتم...اما واسه اینکه بهونه ای بشه برا اینکه هما و زیبا هم بنویسن من اونا رو به همراه ساناز به بازی دعوت میکنم.از زیبا هم شروع میشه که بزرگتره! پست بعدی رو زیبا مینویسه...۵ تا چیزی که احتمالا بقیه نمیدونن رو درباره خودش میگه.بعدشم نوبت سانازه! البته ساناز وقتی مینویسه که درباره اعترافات زیبا به قدر کافی بحث شده باشه! خیلی برام جالبه این ۵ تای زیبا و ساناز رو بدونم.تذکر بدم که نوشتن اینکه مثلا من در سال ۱۳۶۵ در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشودم یا مثلا طول قد من ۱۶۵ میباشد یا من از گربه متنفرم از هرگونه ارزشی ساقطه و هیچ نمره ای بش تعلق نمیگیره  آخر از همه هم هما به عنوان ته تغاری این جمع مال خودش رو مینویسه...هر چند واقعا نمیدونم هما چیز نگفته ای داره که من نشنیده باشم؟....

یا علی..

میرزا....

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 11:52 | لینک  | 

هيچوقت از فمنيستها خوشم نيومده.من البته در هيچ جايگاه به خصوصي قرار ندارم اما فقط و فقط به عنوان يه زن عقايد شخصي خودم رو دارم.جمله دفاع از حقوق زن در نظرم فرقي با جمله دفاع از حقوق حيوانات نداره.اين جمله به عنوان يه انسان،من،يه زن،رو از يه مرد جدا ميكنه.من پيِ حقوق آدمها ميگردم و به نظرم زماني كه حقوق آدمها به درستي رعايت شه،در بطنش حقوق من و زنها و مردهاي اطرافم هم تحقق پيدا ميكنه.بزرگترين مشكل اتحاديه‌ها و گروههاي طرفدار حقوق زن رو اين ميدونم كه گاهي اونقدر تو مواضعشون جلو ميرن كه از اونور بوم مي‌افتن.اينه كه بعضي وقتا اين تصور القا ميشه كه عدالت در نظر اين افراد و گروهها با ظلم به جنس ديگه محقق ميشه و اين،جور در نمياد.دقيقا يادمه يه پرونده جنايي در رابطه با زني در جريان بود كه متهم به قتل مردي بود كه به ادعاي اون زن قصد تجاوز بهش رو داشت.موجهاي فمنيستي كه اون زمان در جريان بود جنجالهاي زيادي  درست كرد براي دفاع از اون زن.چه امضاهايي كه جمع نشد.وبلاگهاي زيادي به هم لينك ميدادن واسه حمايت از اون.نفهميدم آخر ماجرا چي شد ولي هميشه برام سوال بود كه كدوم زن بيگناهي موقع دفاع از خودش 18 ضربه چاقو به مرد متجاوز ميزنه؟!

البته  براي برقراري عدالت،بخصوص در اين كشور،كارهاي خيلي زيادي بايد انجام بشه ولي بايد درست و اصولي باشه.شايد گفتنش سخت باشه ولي قسمت مهمي از مشكلات زنها برميگرده به خودشون.خيلي از اونها به حقوق انسانيشون واقف نيستن.خيليها تسليم حرف مردم ميشن.خيلي از اونا سوختن و ساختن رو بهترين وسيله نجاتشون ميدونن.خيليشون متاسفانه نميدونن كه حق رو بايد گرفت!

زنها تو عرصه‌هاي مختلف خودشون رو نشون دادن و مثال آوردن براش به نظرم مضحكه چون اين چيزيه كه نيازي به اثبات نداره.زنها ساليانه ساله كه ديگه اون وسايل تزئيني خوشگلي نيستن كه بدون يه مرد بالاي سرشون نميتونن گلميشون رو از آب بكشن بيرون.ساليانه ساله كه اونا صرفا موجوداتي نيستن كه هدف از خلقتشون زاييدن باشه.واقعيت اينه كه زنها ساليانه ساله كه ضعيفه نيستن! امروز مردي كه به زنش ميگه منزل و ضعيفه يه آدم متحجر و حتي بامزه قلمداد ميشه كه شخصيتش دستمايه فيلمهاي طنز ميشه.امروز مردي كه به زنش اجازه كار كردن نميده يه آدم عقب افتادست.مردي كه حق داشت زنش رو بزنه امروز تو هر دادگاهي محكومه و بالاخره  امروز بحث اينكه دخترها بهترن يا پسرها،اينكه دخترها عقلشون كمتره يا پسرها،اينكه دخترها آدامسن يا شكلات،اينكه دخترها از كجاي كي به وجود اومدن و پسرها از كجا و اينكه كجاي كدومشون جاي خوش آب و هواتري بوده از پاورچين مهران مديري هم منو بيشتر به خنده ميندازه!..از اون مدل جنگ و دعواهاييه كه بچه‌هاي مهدكودكي با هم دارن.بحثِ شوخي و جنبه و اينجور چيزا هم نيست.تو نميتوني به يه نفر بگي الاغ و بعد اسمشو بذاري شوخي.كامنتهاي پست قبل بي اغراق بوي لجن ميداد.آقايون عزيزي كه كامنتدوني اون پست رو مزين به صحبتهاي بچگونشون كردن،اگه واقعا آخرِ درك و فهمشون اونه لطف كنن يه ندايي بدن تا من تو پستهاي بعدي ورژن جديد شنگول و منگول رو براشون تعريف كنم!!

در آخر اينكه هيچ تلاشي براي قايم كردن اينكه  در زندگي آيندم به يه مرد احتياج خواهم داشت ندارم.به شونه‌ها و آغوش مردونش...به صداي گرمش...من مثل هر آدم ديگه‌اي به عشق ورزيدن محتاجم و بي تعارف به مورد عشق و محبت قرار گرفتن نياز دارم.اين احتياج و كشش در ظاهر شبيه به نياز من به هوا و آب و غذا و در بطنش خيلي خيلي حياتي تره.پدربزرگ عزيزي داشتم كه ميگفت تنهايي فقط برازنده خداست و بس.

 

میرزا...

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 22:23 | لینک  | 

  من دارم از خجالت آب میشم!!!  می دونین چیکار کردم؟! امروز صبح یه بچه هامون اومد ازم خواست براش تکلیفای سی!شو بفرستم به میل استادش..... منم که خراب رفیق!  گفتم باشه! خیالت راحت!  برات می فرستم. میلشو گرفتم و رفتم میل استاد رو باز کردم reply رو زدم و ۵ تا تکلیفشو فرستادم و با خوشحالی از سایت خارج شدم....چند ساعت بعد اس ام اسی با این مضمون از سحر به دستم رسید!!!: ساناز تو چرا تمرینای مهدیه رو فرستادی به گروهشون؟!!!!!!! همه بچه هاشون دیدن!!!!!  
بله! همانگونه که دیدید این جانب دست حمار را از پشت بسته و روی جلبک را در آی کیو سفید نموده و میل را فرستادم به group شون!!!! ای خداااااااا!!!!!! حالا من فردا با چه رویی برم دانشگاه؟!!!
راستی...به زودی با تعدادی عکس به سراغتون میایم!(  با تشکر از یه ساناز سبز که مجبوره سبز بمونه!! )
حالا که صحبت از ساناز سبز شد باید بگم ایشون هم پدیده ی جالبی هستند! پس بشنوید سخنی چند در باب ایشون! این خانم چند روز پیشا زنگ زدن به خونه ی ما به خیال اینکه زنگ زدن به گوشی من! و با مامانم صحبت کردن فرمودن ببخشید نمی دونستم گوشیشو جا گذاشته!!!!! بعد هم با میرزا تصمیم گرفتن منو بزنن!!!
تازه! عکسایی که می بینین رو ساناز برای ما فرستاده. به همه جز من!! حتی به خودش هم فرستاده!  اما چرا فقط برای من نفرستاده؟ ساده ست!!! ایشون به جای میل من میل خودشونو نوشتن!!! بابا حالا درسته اسممون یکیه! اما میلمون که یکی نیست دختر خوب! عجب!!! در ضمن! ساناز هنگامی متوجه این موضوع خواهد شد که این پست رو بخونه!!!!! 
البته ساناز سبز خیلی خاصه! خیلی هم جنبه ی مثبت داره! اما من همچنان در این مورد حضور ذهن ندارم!!(سوت!)

 

پس فعلا!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 23:13 | لینک  | 

سلام.

حتما یادتونه که چند روزی بود الکس و میرزا و یه ساناز سبز که هیچ دوست نداره سبز باشه! دچار پوچی شده بودند. و این موضوع اونقدر ادامه یافت که اتفاقی که نباید می افتاد افتاد و منم دچار پوچی شدم! البته به علت پرتی من از اون منحنی نرماله من زیادم وضعم وخیم نشد! چون خیلی هم خودمو نگران نکردم! اما خوب....بلاخره یه خورده رو منم تاثیر گذاشت!.... این جمله رو هم بشنوین که توی یه فیلم شنیدم و حسابی روم تاثیر گذاشت:

زندگی کوتاه تر از اونه که دو روزشو مثل هم زندگی کنی!

خلاصه... همه ی این افکار باعث شد که دیروز من یه روز خاص باشه! چه بسا امروزم. 
دیروز بلاخره مجله ی دانشکده مون آماده ی فروش شد. من و سحر و مرجان و بقیه به صورت نوبتی مشغول فروش شدیم. و شایان ذکره که ۱۰٪ فروشمون رو هم انجام دادیم!
من با چند بار تو انجمن علمی نشستن و پاک کردن دیسکت حاوی چند تا از مقاله ها!!! اسمم جز همکارای مجله چاپ شده بود!!!
بعدش من و سحر رفتیم انجمن اسلامی و به این صورت پای من به انجمن اسلامی هم باز شد!!! بنابراین از امروز به بعد می تونین به من سلطان!! هم بگید!
و سپس....... دیروز تریبون آزاد و سخنرانی دکتر خاتمی هم بود. و ما از اول تا آخر جلسه حضور داشتیم. خیلی جالب بود. با وجود فضاي خفه اي كه بود واقعا استفاده برديم!(ايول ايهام)

و خیلی اتفاقهای دیگه که باعث شد دیروز و امروز من  خیلی خاص باشه و حسابی سرم شلوغ باشه.... طوری که احساس کنم دارم دانشجو میشم... و دارم زندگی رو شروع می کنم!!!
فردا هم كه جشن رياضيه.  

در ضمن! ما كامنتدوني مون رو به توف و بوي اين بلك! واگذار كرديم! تا هي با هم چط كنن! هي از هم تعريف كنن! هي مشاعره كنن. ما هم هي كامنتامون زياد شه!!!!  به قول الکس just kidding!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 15:1 | لینک  | 

سلام.

قبل از هر چیز سالگرد وفات میرزا کوچک خان جنگلی را به همگان بالاخص میرزا کوچک خان جنگلی ! تسلیت عرض می نماییم.  به همین مناسبت به زودی شرح حالی از میرزا کوچک خان جنگلی رو براتون می نویسیم...

برف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!برف!!!!! برف!!!!

بحث پیرامون زیبایی های برف رو به مامی کت موکول می نماییم. اینجا چون قراره هر کی میاد با نیش باز برگرده فقط به جنبه های دیگه ی برف اشاره می کنیم.

امروز صبح همین طور که از پله ها پایین می اومدم تا بیام دانشگاه با دونه های سفیدی مواجه شدم که از آسمون پایین میومدند! -یعنی اینا چی می تونه باشه؟!!............-نکنه اینا برفه؟! .... نه امکان نداره. برف؟  آخه برف؟یعنی واقعا اینا برفه؟...... بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرف!!!!!!!! بــــــــــرف!! Screamerناگهان بچه های ایستگاهمون با یه ساندر چل مواجه شدند که داره جست و خیز کنان داد میزنه برف!
توی راه کلی افسوس خوردم که چرا من دستکش نیاوردم؟
کف کفش من یه گل بزرگه!! بنابراین من هر جا میرفتم پشت سرم گل بارون میشد!!
بعد کلاس مقاومت مولود با سه جفت دستکش همه ی ما را بهره مند کرد و همگی راه افتادیم به طرف محوطه ی جلوی صنایع. و حسابی برف بازی کردیم. من یه کلاه دارم که مامانم برام بافته! حسابی هم بزرگ و گشاده! برای همین هر برفی که می خورد تو سرم این کلاهه میومد پایین و من تا مدتی هیچ جا رو نمیدیدم(به حالت من کجا بیدم!!) و هی برف می خورد بهم!! بعد رفتیم جلوی تالار بازم برف بازی... تا اینکه.... این حراستی غیر محترم اومد و هنوز هیچی نگفته همه متواری شدند! واقعا که. اه اه اه!!! جدا مسخره نیست؟!!!!
اما خداجون. واقعا ازت به خاطر برف امروز و در واقع همه چیز ممنونیم.

(اصلا می دونین چرا امروز برف اومد؟ چون میرزا هم توی برف مرد. )

خوب فعلا... دیگه چیزی یادم نیست. از مرحوم میرزا دوما و الکس خواهشمند است بیان بقیه شو کامل کنن.

><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>

قبل از هر چیز بگم که من این خط رو با اون خط کش ها که یه سرش چین داشت نکشیدم!!!(مامانم هیچوقت از اون خط کشها واسه من نخرید! )...این یه روشیه که تازگیا کفشش کردم!  حتی تو امتحان توابع وقتی یه قسمتی از قضیه رو باید جداگونه اثبات میکردم از این خطوط زیرش کشیدم!!(البته شاید بهرامی فکر کنه علائم بزرگتر و کوچیکترو به طرز دهشت باری قاطی کردم و از مخم ریختم بیرون!!! )

چیز دیگه ای که لازمه بگم اینه که من واقعا نمیدونم ساناز چرا جوهر وبلاگمون رو مصرف میکنه و از اون دو موجود دو دره درخواست میکنه بیان اینجا چیز بنویسن.بابا اینا نمینویسن!! ن می ن وی سن(عملیات تحریک!!) (باهااااااااا اینجا چرا آیکون سوت نداره!!)

یه چیز دیگم هست که حیفه نگم...بازی فوتبال ایران و هنگ کنگ بود که ایران یکی عقب بود.یهو مازیار زارع خل شد و یه گل خفن زد!! گفتم بچه ها بیاین گل رو ببیییییینین! اول امید از اتاقش اومد بیرون و بعد هما در حالیکه یه پتو رو خودش کشیده بود اومد تا صحنه آهسته گل رو ببینه...سه چهار بار گل رو نشون داد...بازی که به حالت عادی برگشت هما در حالیکه چشمای از حدقه بیرون زده من و امید ناباورانه نگاش میکرد گفت: من گل رو ندیدم!!!!!!!!!(بعدا توضیح فرمودن که تا تشریف اوردن بیرون مشغول فکر کردن!! به یه موضوع مهم شدن و در حالیکه رسما زل زده بودن به صفحه تلویزیون اما گل رو ندیده بودن!!)...و من کماکان لذت میبرم!!!

 

...میرزا نماد وطن پرستیه.وطن پرستی به معنی کلمه.وطن پرستی که با هیچی دیگه قاطی نشده بود.واسه همین روم نمیشه اسمم تو این وبلاگ میرزا باشه چون من بویی از این چیزا نبردم(همین چند دقیقه پیش واسه گل سه امتیازی آیدین نیکخواه و تیم بسکتبالمون جیغ و ویغ میکردم البته!).میرزا قهرمان دوران کودکی منه.یکی میرزا،یکی هریستو استویچکوف!! چه آهنگی داشت فیلم کوچک جنگلی...میتونستی گوش بدی و لبریز از غرور و ایران بشی،میتونستی بشینی و یه دل سیر گریه کنی...برف امروز به طرز غریبی به مرگ میرزا طعنه میزد...کاش شمالی بودم!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 15:12 | لینک  | 

خب من باز میخوام اینجا رو آپ کنم.جالبه احساس میکنم دیگه تو وبلاگ خودم حرفی واسه گفتن ندارم.هر چند امروز میخوام یه چیزایی اونجا هم بنویسم اگه شد.امروز هم من امتحان داشتم هم ساناز.تو راه برگشت،با همدیگه بودیم.نگاش که میکنم میبینم چقدر به هم شبیهیم.شبیه از این لحاظ که تا یه حدی از نمودار نرمال دخترهای هم سن و سالمون پرتیم.از اونطرف هما و زیبا هم به هم شبیهن(باز میگم این شباهت از لحاظ این نیست که مثلا خصوصیات اخلاقی یکجوری داشته باشن).کلا بگم که یه جوریه که من و ساناز میشینیم درباره اون دو تا حرف میزنیم و از ته دل میخندیم.یه کم عجیبه ولی حتی غصه خوردنای هما و زیبا هم برا من و ساناز بامزست...

شنیدم نمره های فیزیک ۱ رو زدن.بنابراین عنقریبه که نمره های فیزیک ۲ هم اعلام شه و خب من و هما در یک قدمی جاودانه شدن به سر میبریم!! من ترم ۲ فیزیک ۲ رو حذف کردم.ترم ۳ که بودم هما اومد دانشگاه.گفتم با هما میگیرم.دوستای خودم فیزیک ۲ رو با نمره ای بهتر از ۱۲-۱۳ پاس نکرده بودن اما یکی از دوستام که ترم ۳(ترم افتاده های فیزیک ۲)فیزیک گرفت،۱۶ شد! واسه همین به هما گفتم بیا ما هم بذاریم ترم فرد بگیریم که ترم افتاده هاست و امتحانا معمولا آسونتره.مزه اون امتحان معادلاتی که من و هما کنار هم نشستیم هم هنوز زیر زبونمون بود.من و هما تمام محتوای برگه امتحانیمون رو از طریق یه پاک کن ناقابل به هم منتقل کردیم.به جرات میگم که حتی انشای برگه هامون مثه هم شد و دست آخر دو تا نمره خوشگل و صد البته یکجور هم از اون درس گرفتیم!

روز قبل از امتحان فیزیک من تا ساعت ۳:۳۰ سر جلسه جبر۲ بودم و واقعا وقت زیادی برا فیزیک خوندن نداشتم.هر جور بود بالاخره یه دور جزوه رو خوندم و یه ساعت مونده به امتحان با هما کل دانشگاه رو پیِ دو تا پاک کن بزرگ و نَرم درنوردیدیم!!! دقت دارین که نَرمی یه پاک کن بسیار مهمه!  چرا که باید بتونین جمله ای که طرف مقابل براتون نوشته رو سریع با مالوندن!! پاک کن به کف دست یا مانتو و شلوار و اینا پاک کنین تا جا واسه جمله بعدی وا شه!! خلاصه دو تا پاک کن خریدیم که بزرگ بودن و از لحاظ نَرمی هم در سطح قابل قبولی به سر میبردن!!

امتحان شروع شد.سوال اول خیلی آسون بود.تند حلش کردم و بعد به پاک کن منتقلش کردم.هما هم پاک کن رو برداشت و بعله!! دیگه عرض کنم خدمتتون که از سوال ۱ به بعد بقیش حل نمیشد!! واسه دو و سه و چهار یه چیزای رسما چرت و پرت نوشتم و البته کماکان جملاتی رو از طریق پاک کن به هم منتقل میکردیم که همه چی بود جز حل مسئله!! جملاتی از قبیل:"سوال ۲ چی شد؟" "۳ رو حل کردی؟" "سخته!!" "نمیدونم!!" "حل نمیشه!!" و ...اما یهو دیدم سوال ۵ داره حل میشه!! یه نگا کردم دیدم هما هم سرش به همون سوال مشغوله!! واسه این سوال باید میدان داخل و خارج یه کره رو پیدا میکردیم.تا اونجایی که اینجانب یادم میومد ما تو جزوه فقط استوانه گوسی میکشیدیم و همه مسئله ها هم از این راه مثه هلو حل میشدن! تند تو کره(دقت کنین تو کره) یه استوانه گوسی و یکی هم بزرگتر از کره کشیدم و میدانها رو حساب کردم!! بعدشم با غرور نوشتمشون رو پاک کن  هما پاک کن رو برداشت و دیدم داره جواب خودش رو پاک میکنه و مال منو مینویسه...سوت پایان امتحان که به صدا در اومد منو هما اومدیم بیرون و عین بز به هم نگا کردیم!!(آیکونِ نگاه کردن عین بز نداشتیم!). راه افتادیم طرف نقلیه.بدون یه کلمه حرف.داشتم حساب میکردم با ۸ نمره ای که از سوالای اول و آخر میگیرم و دو نمره ای که-با خوش بینی-ممکنه از سه تا سوال دیگه بگیرم،مجموعا میشم ۱۸ از ۴۰!! یه دفه یاد جزوه عزیزمون افتادم(شایان ذکره که منو هما یه جزوه داریم که یه جلسه من توش مینویسم یه جلسه هما!!).جزوه رو باز کردم و با مقادیر لازم و کافی از کره گوسی مواجه شدم!!! پس کره گوسی هم داشتیم واقعا!!

-هما میدونستی کره گوسی هم داریم؟!

هما(که گویا اول با کره گوسی سوال ۵ رو حل کرده بود و بعد به دلیل اعتماد به خواهر بزرگتر پاکش کرده بود و استوانه کشیده بود!) نگاهی به من کرد که میگفت: آآآآآآآآآآی چقدر دلم میخواد اون شالگردنتو انقد دور گردنت فشار بدم که همینجا جونت بالا بیاد! آخه چقدر یکی میتونه خنگ باشه؟! تو آی.کیوت به اوکالیپتوس گفته زکی!! این اعتماد به نفست منو کشته که تازه برام جوابو رو پاک کنم مینویسی! دیگه هیچ درسی رو با من نگییییییییییییییییییر!! (من تمام این حالات و این صحبتا رو از همون یه نگاهه خوندمااا!)

نمیدونین با چه عذاب الیمی اون ۸ نمره سوال ۵ رو از ۱۸ کم کردم! ۱۰! این بی چون و چرا نمره منه.هما که اعتقاد داره چون واسه سوالای ۲و۳و۴ همون دو کلوم چرت و پرت رو هم ننوشته،بیشتر از ۸ نمیگیره!! سوار سرویس شدیم.تا وقتی رسیدیم هی عین دیوونه ها به هم نگاه کردیم،گریه کردیم و زدیم زیر خنده!! خلاصه که این فیزیک ۲ دهن مبارک منو هما رو به شدت مورد عنایت قرار داد.منتظریم نمره هاش بیاد و در صنعتی جاویدان بشیم!! **دو نفر که میدان تو کره رو با استوانه گوسی حل کردن!!!** به جان خودم ما تیزهوشان درس میخوندیم!! چه بلایی سرمون اومده؟!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 14:15 | لینک  | 

سلام!!

ساعت ۲ بعد از ظهر است، صدای من و الکس را از سایت صنایع نمی شنوید! به گیرنده های خود دست نزنید. اشکال از فرستنده است!
امروز بعد از سالیان دراز سه تفنگدار و میرزا دور هم جمع شدیم! این الکس و میرزا امروز به شدت دپرس و مغموم بودند و این قدر موج منفی صادر کردند تا آخر منم دپرس شدم!
اینجانب مثلا اومده بود امروز واسه امتحان جمعه درس بخونه و رفع اشکال کنه. یکی از کارایی که نکردم همینا بود!!
بعد از صحبتهای بی سرانجام الکس و میرزا ( ما چرا درس می خونیم ما چرا میایم دانشگاه ما چرا زندگی می کنیم؟! ما بی سوادیم ما هیچی یاد نمی گیریم! اینجاهمه وقتمون به بطالت میگذره.........(قالت الکس دپرسو(غ!!) زندگی می گن برای زنده هاست اما خدایا بسکه ما دنبال زندگی دویدیم بریدیم که!!) ) تصمیم گرفتیم بریم ناهار بخوریم!! من و میرزا دلمون می خواست بریم سلف آزاد. الکس عمرا حاضر نبود این همه راه تا اونجا بیاد!! دوما هم غذای برنجی میل نداشت!! بنابراین رفتیم تریا برق! (نظر من و میرزا رو هم گذاشتیم در کوزه آبشو بخوریم!!) گفتیم همبرگرای برق دونفره ست و حال نصف کردنشو نداریم. تصمیم بر این شد که ۴ تا ساندویچ سوسیس بخوریم(نظر ساندر همچنان در کوزه به سر می برد!!) وقتی دیدیم تو تریای برق یه ساندویچ ۳۰۰ تومنی وجود داره بسیار متعجب و مشعوف شدیم. البته تا قبل اینکه سایز ساندویچا رو ببینیم!!
خلاصه! ساندویچامونو که خوردیم رفتیم تریا ریاضی اسنک خوردیم!!! به ما چه که پیغام سیری نتونسته بود گیرنده رو پیدا کنه!!
حالا هم که میرزا و دوما رفتند آزمایشگاه فیزیک و ما دوتا هم به سان کمان از چله در وشده!! جستیم(با کسر جیم!) تو سایت!!
امروز این قدر یکی از این باباهای دانشکده ریاضی از ما خواهش کرد رو صندلی بشینید و آخرش هر بار میومد یکیمون رو روی میز یا روی فن میدید که آخر رفت برامون صندلی آورد!!! اما یادش رفت بشوندمون روش و میخ پرچمون کنه!!!  چون همچنان یکیمون یا روی فن بود یا روی میز(به حالت چهار زانو!!)!!
خوب ما بریم خونه دیگه! مامامون الان فکر می کنند ما هنوز ناهار نخوردیم!!!!!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 13:24 | لینک  | 

حوری،حوری،حوری...اینا رو بزرگ رو یه کاغذ بنویس و بزنش به یخچال! :

*من اگه یه چیزی رو ندونم،نباید راجع بش زر بزنم!

*من اگه یه چیزی رو ندونم ولی یه حس کوفتی میخواست مجبورم کنه که راجع به اون چیزه زر بزنم،باید برم اون چیزو بدونم!

*من اگه نتونم حرف مخالفم رو تحمل کنم یعنی از مهمترین اصل مباحثه بی بهرم!

*من اگه سر و ته یه بحث رو با یکی از عناصر فحش،گریه و یا جمله مبارکه "همینه که هست" هم آوردم یعنی...کم آوردم!

*من اگه نتونستم خودمو قانع کنم که هر از چند گاهی بگم "من قانع شدم" یا "فکر کنم حق با توئه" به درد بحث کردن نمیخورم.

*من اگه بدونم از یه بحث نتیجه ای عایدم نمیشه باید ازش اجتناب کنم.(واضحه نتیجه لزوما این نیست که یا من قانع بشم یا طرفمو قانع کنم)

*من اگه بدونم یه بحث پر از حرف تکراریه نباید وقت بذارم براش!

*من اگه بدونم تو یه بحث فرصت ابراز نظر واقعیم بهم داده نمیشه،فکر و اعصابم رو روی اون بحث نمیذارم.

*من اگه بدونم از یه بحث فیلمبرداری میشه تا از موهای پیدای جلوی سرم،ماتیک رو لبم،ریمل رو چشمام،مانتوی کوتاهم،موهای ژل زدم،ریش زیر چونم،پیرهن آستین کوتاهم یا شلوار جینم استفاده ابزاری بشه برا گفتن اینکه "آی ملت!ببینین این تیپ جوونا هم تو جلساتمون هستن"،از جلسه میزنم بیرون.

*من اگه بدونم آیت الله مصباح تو گرمای تیر و مرداد راه قم تا تهران رو به عشق یه کلاس ریاضی گز میکرده باید جلسه گفتگوش رو ترک کنم!!!

آخ حیف که من این آخریو نمیدونستم و رفتم تالار ۸! به جان خودم همش دو دقیقه از جلسه گذشته بود که اینو فهمیدم و با سه تفنگدار زدم بیرون!!!

پووووووووووووووووف....هوای آزاد...!

.

ببینین ما آدمای ناامیدی نیستیم.هیچوقت نبودیم.حتی منم با اون همه ادعا درباره اینکه تمام دنیا رو وطنم میدونم و با دیدن پرچم ایران یا سرود ملیمون موی تنم سیخ نمیشه،بازم دارم تو این مملکت زندگی میکنم و دست کم به خاطر خودم،با تمام وجود انتظار روزی رو میکشم که تو این کشور هم بشه مثه آدم-به معنی کلمه- نفس کشید.معضلات این کشور منو هم میرنجونه...و خب...من همونیم که دلم میخواد از ایران برم.با مامان،بابام...با دو تا برادرهام...و با هما.میخوام برم یه جای دیگه...یه جا که برام بعنوان یه موجود زنده ارزش قائل باشن.بعنوان یه نفر که میفهمه.مطمئن باشین دلم نه برای بادمجونهای خوشمزه-که هیچ جای دیگه دنیا پیداش نمیکنین- تنگ میشه نه برا عالی قاپویی که فقط عکسش رو دیدم...نه برا اون زنده باد پرسپولیس کوچولو که وقتی ۷-۸ سالم بود با مداد سیاه رو دیوار کنار خونمون نوشتم نه برای اون آواز بردی از یادم میخکوب کننده که صبحها از تو دالونای پل خواجو تا آسمون میره...واسه هیچکدوم دلتنگ نمیشم.برای تو...ساناز...و تو...زیبا...و آدمهای عزیز دیگه ای اما دلم تنگ میشه.اینو میدونم...و خب هر چیزی بهایی داره...و این چه بهای کوچیکیه در مقایسه با بهایی که در طول زندگیمون میپردازیم...که تموم زندگی،بهای نادانی انسانیه که بدون مشورت با ما قبول کرد بار سنگین امانت خدا رو به دوش بکشه!!

از خطوطی که رو نقشه جغرافیا کشورها رو از هم جدا میکنن و بهشون میگن مرز همیشه بدم میومد.وقتی دبیر جغرافیمون گفت یه داستان طنز هست که میگه اون آدمی که رو یه تیکه کاغذ قاره آقریقا رو مرزبندی میکرد سرما خورده بود و موقع کشیدن اون خطوط مدام عطسه میکرد و خطها کج و معوج میشدن،به این مرزها بلند خندیدم! (یه بار دیگه برین نقشه آفریقا رو ببینین!).به اون چیزهایی که تو این مرزها قرار میگیرن،میگن کشور...و تمام ارزش یه کشور به عدالتشه...به عدالتش...همین و بس.بیاین اگه این عدالته اینجا یافت می نشود بریم بگردیم پی اش...نهایتش اینه که میبینیم آسمون بقیه جاها هم همین رنگه و برمیگردیم ولایت! چیزیو از دست نمیدیم...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
حالا دوکلوم بشنوید از ساندر!

سلام!!
خودمم تعجب کردم که دارم بعد این همه وقت دوباره می نویسم!! خواستم جواب میرزا رو تو کامنتدونی بدم... ولی ترسیدم کامنتدونی مون بترکه! این شد که اومدم اینجا!
اولا که من چند دقیقه ی پیش با دیدن اس ام اسی به این مضمون بسی روده بر شدم! " حوری: بچا!!(با کسر با!) وبلاگمونو آپ کردم! دو نقطه دی!! " البته شاید زیادم خنده نداشت ولی می دونین که دیگه...به قول میرزا ما به ترک دیوار هم می خندیم!! اصلا یه نکته ای! تا حالا شده شما وقتی دارین با خودتون فکر می کنین یاد یه چیزی بیفتین و یهو بلند بزنین زیر خنده؟ من اینجوریم!!! حالا که اینو گفتم اینم بگم که من گاهی تو خواب از صدای خنده ی خودم می پرم بالا!!!!!!!!! یادمه مثلا یه بار پارسال خواب می دیدم دارم سر به سر الکس! می ذارم و یهویی زدم زیر خنده و پریدم از خواب بالا و دوباره زدم زیر خنده!!!! قالت الکس(غ!!): اللهم اشف کل مریض!!!
خوب از این بحث که بگذریم می رسیم به امروز!!
صبح که مثل همیشه دم تالار جمع شده بودیم چشممون خورد به پارچه(به قول الکس پرچم!!!!) دم تالار که نوشته بود آیت الله و المسلمین مصباح یزدی قراره امروز بیان دانشگاهمون و سخنرانی کنند. تصمیم بر این شد که ساعت ۹.۱۵ که کلاسهامون تموم میشه بریم تالار ۸ ببینیم چه خبره! من که اصلا نمی دونستم این آقای مصباح یزدی کیه. فقط می دونستم یه آقاهه است تو تلویزیون!! من ساعت ۹.۳۰ بلاخره از دست تالار ۷ با اون دیوار های موکت شده ی قهوه ایش راحت شدم و جستم(با کسر جیم!) تالار ۸. و هنوز هیچ خبری نه از آیت الله مصباح یزدی و نه از شروع مراسم نبود. کمی بعد سر و کله ی دوما هم پیدا شد. (الکس و میرزا و یه ساناز سبز از قبل حضور داشتند)هی صبر کردیم هی صبر کردیم تا بلاخره یه آقاهه اومد قرآن خوند. هی خوند هی خوند تا بلاخره اون آقاهه که تو تلویزیون بود از تو تلویزیون اومد بیرون و شروع کرد به سخنرانی به عربی!! که ناگهان میرزا بر آشفت و گفت من نمی خوام بمونم و دوما رو برداشت و رفت! من و الکس و یه ساناز سبز هم که ۱۰ کلاس داشتیم. بنابراین اومدیم بیرون.
بعد میرزا یه چیزایی شبیه این چیزایی که اینجا نوشته گفت که من نفهمیدم! بعد هم چند عدد جوک گفت!! و رفت مرکز اتلاع رصانی!!!  
امروز بعد از مدتها من و الکس نشستیم و یه عالمه حرف زدیم!!
امروز یه سوال برای الکس پیش اومد: چرا وقتی تو زمستون بستنی می خوریم اینقدر سردمون میشه ولی تو تابستون اینقدر خنک نمی شیم؟!!!
خوب... اینم از ماجرای امروز... پست بعدی من یه سفرنامه است!! به سبک نوشته های قدیمم.
در ضمن از الکس و دوما تقاضامند است اونا هم یه چی بنویسن!!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 19:15 | لینک  | 

 یادم نیست کامنتِ کی بود.اون غریبه ای که همیشه میاد اینجا نظر میده یا تف کوچولویی در سیاهی یا یکی دیگه...چه فرقی میکنه؟ اما حرف خوبی زده بود.کامنتش سنگین بود ولی واقعیت داشت...*ما چرا مینویسیم وقتی فقط خودمونیم که این وبلاگ رو میخونیم؟* پس گوش کنین:

.

سه نفر بودن.قرار شده بود یه کاری رو با هم انجام بدن.قرار بود زیرِ یه زمین لوله کار بذارن.وظایفشون رو تقسیم کردن.اولی زمین رو میکَند،دومی لوله رو کار میذاشت و نفر سوم روی لوله رو با خاک میپوشوند.هر روز صبح از کله سحر این سه نفرِ قصه ما میومدن سر کار و وظیفشون رو انجام میدادن.اولی میکَند،دومی لوله میذاشت،سومی پر میکرد...هر روز...هر روز و هر روز...

یه روز دومی نیومد...اولی اما زمین رو کَند...عین هر روز...دومی نبود تا لوله کار بذاره...سومی هم روی گودال رو با خاک پر کرد! درست عین هر روز...به همین سادگی!

از اون روز به بعد دیگه دومی نیومد...اولی زمین رو میکَند،سومی روش خاک میریخت...اولی میکَند و سومی پرش میکرد...هر روز و هر روز...بیخیالِ لوله هه!

.

این حالا شده داستان ما.ساناز میخواست این وبلاگ جهانی! بشه.غیر از خودش هیچکدوم از ما وبلاگ نویس نبودیم اما تو هدف ساناز باهاش شریک شدیم.هدف بزرگی بود!! میخواستیم وبلاگمون مرزها رو رد کنه!!

یه کم که گذشت هدفه یادمون رفت.دیگه برامون مهم نبود چند نفر اینجا رو میشناسن،چند نفر میخوننش و چند نفر توش نظر میدن.دیگه اگه آپدیت هم شد واسه دلِ خودمون بود.واقعیت اینه که ما برا خودمون مینویسم.حتی نه واسه ثبت شدن اون خاطراتِ تلخ و شیرینمون.

...تا دنیا دنیاست،یادم نمیره واسه خوردنِ دلستر از یه نی،چطور سَرَم میخورد تو سرِ ساناز!...یادم نمیره اون صبح سردی رو که رفتیم سلف آزاد و نیمرو خوردیم!...یادم نمیره اون روزی رو که از دانشگاه رفتیم خانه اصفهان،پیتزا خوردیم و برگشتیم دانشگاه!...یادم نمیره اون روزهایی که چهارتایی میرفتیم پشت پیشخون آقا محمود و لیوانهامون رو میذاشتیم رو دخلش و میگفتیم: چایی!...اصلا مگه میشه یادم بره چطور هما و زیبا تو چمنهای نزدیک دانشکده ریاضی ورجه وورجه کردن وقتی فهمیدن میان ترم ریاضی ۲ رو از ۷۰ شدن ۴۰؟!!!! مگه میشه یادم بره اونروزی رو که ساناز از برادرش گفت و احساس کردم رو صندلیم تو تریا یخ زدم؟ مگه میشه امتحان استاتیک هما و دستشویی عمران و دکتر کوشا از یادم بره؟! من خندیدنِ درست حسابی رو از این بچه ها یاد گرفتم...برا زنده موندنِ همه ی اینا نیاز به هیچ دفتر و وبلاگ و هیچ نوشته و داستان و قصه ای نیست...اونا همشون اینجان...تو کله هامون...و البته اینجا...تو قلبهامون!

شاید باورش سخت باشه اما واقعیت اینه که مطالب اخیر وبلاگ یه تلنگری به رابطه خواب آلود ما زده و ما رو به هم نزدیکتر کرده.پس ما مینویسیم تا با هم باشیم.بیخیالِ لوله!!!

بی ربط: حالم بده...خیلی زیاد...میرزا دلش واسه جنگلهای شمال پر میکِشه!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 20:32 | لینک  | 

  سلام مجدد!

با تشکر از میرزا به خاطر فعالیتش! پست امروز بیشتر تو مکانیک دور میزنه! از حالا گفته باشم مجبور نیستین بخونین!! 

این چند روزه خیلی اتفاقا افتاده.... اصلا نمی دونم از کجا شروع کنم!

دیروز ما دو تا کوییز داشتیم. اولی ترمودینامیک. من به صورت حسنی به مکتب نمی رفت عمل کرده بودم! یعنی بر خلاف همیشه که این کتاب به این بزرگی رو به نیشم می کشیدم هر جلسه و میاوردم دانشگاه، کتابمو جا گذاشته بودم!(مثل کوییز قبلی!!) بنابراین با سحر نشستیم که با یه کتاب کوییز بدیم.... سحر سوال یک رو از روی من کپی زد و بعد از کوییز متوجه شدیم که من اشکال محاسباتی داشتم!!!! تازه برگه هامونم با هم دادیم! عالی شد! خوب حالا این به درک! تموم ماجراهایی هم که به خاطر یه قلوپ چای اتفاق افتاد هم ترجیحا برای حفظ آبرو به درک!! 
بعد کوییز مقاومت که به گلابی  صنایع گفته بود زکی! ، من و سحر که تازگی مچ match...you knowشدیم رفتیم شب شعر منابع!!! به قول منصوره پدر بزرگ من دوشنبه میان ترم ترمو داره!!!
خوب... راستش من تا حالا شب شعر دانشجویی شرکت نکرده بودم. دیگه هم همچین کاری نمی کنم!!!!!! 
دیروز دقیقا سر امتحان مقاومت یه تبخال زد بهم!!! تازه اون قبلی خوب شده بودا! فکر کنم دچار بیماری توهم شدم!!!
من جمعه میان ترم سی!! دارم! و شایان ذکره که هیــــــــــــــــــچــــــــی نوفهمم!! یکشنبه هم دینامیک دارم که............... چی بگم والله!! هیچ صحبتی در این زمینه نمی تونم داشته باشم!! من می دونم میفتم!! ....اما نه... حذفش می کنم!! Smile

امروز با مرجان و فاطمه حرف می زدیم من گفتم من  نمی دونم این دینامیک رو دیگه کجای دلم بذارم! فاطمه گفت من چون دیدم تو دلم دیگه جا نداره گذاشتمش بیرون دلم!!  حالا این دقیقا وصف الحال منه!

خوب برم دیگه....

ای میرزا! منتظر بقیه خاطرات هستیم..... زودتر آپ کن!Bounce




  

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 23:1 | لینک  | 

خب امتحان توابع که به خوبی و خوشی گذشت.آقا گوش شیطون کر،خوب شدش! اونم یه درس با بهرامی که از اول تا آخر کلاس ما رو میبره تو فضا.خدایا چاکریم! امروز رو حال دادی!

برگردیم به داستان قبلی.با چیزایی که ساناز تو پست قبلی نوشت به این نتیجه رسیدم که اوووووووه چقدر حرف هست واسه گفتن...یادش به خیر.

زیبا تصمیم گرفته بود تو دانشگاه فعالیت فوق برنامه داشته باشه و البته که این خیلی خوبه.اینو جدی میگم.اگه این فعالیتهای فوق برنامه رو بذارین کنار،دانشگاه،دبیرستانیه که حتی یه جاهایی از نرمالهای همون دبیرستان هم پایینتر قرار میگیره.از اونجایی که زیبا کلش بو قورمه سبزی نمیده و سیاسی نیست،صنفی بهترین گزینه به شمار میرفت.

شب قبل از انتخابات: تو اتاقمون(اتاق من و هما مشترک بود و هست)نشسته بودم که یهو دیدم پوستر یووه از دیوار بالای تختم کنده شد و افتاد پشت تخت.رفتم برش داشتم و دیدم چسباش دیگه کاملا پوسیده شدن.گذاشتمش روی میز.

صبح انتخابات(ساعت ۶:۳۰):من و هما داشتیم واسه رفتن به دانشگاه آماده میشدیم.هما گفت امروز روز انتخاباته ها.یه فکری بکنیم واسه تبلیغ! گفتم تو دانشگاه یه کاریش میکنیم.چون به هر حال تبلیغ برای انتخابات صنفی در رده فعالیتهای طنز و سرگرمی جا میگیرن! و واضح بود که تو دانشگاه،که دو عدد خُل و چِل دیگه با ذهنهای خلاقشون بهمون اضافه میشدن،نتیجه بهتری به دست میومد!! یه دفه چشمم افتاد به پوستره.لولَش کردم و با هما از خونه زدیم بیرون.

صبح انتخابات(ساعت ۷:۴۵):دودورودورودو زیبا! دودورودورودو زیبا! پوستر عزیزم یه گوشش پاره شد اما وظیفش رو به خوبی انجام داد! عجیب صدا رو بلند میکرد!!

بدون هماهنگی قبلی یه گروه سرود تشکیل دادیم.ساناز وسط،من اینور،هما اونور...جلوی زیبا وایسادیم و به ریتم آهنگ جیمبو! و به شیوه اون سه تا موجود سیاه زشت! که گردنهاشون رو بالا پایین میبردن و داد میزدن جیمبو خوندیم: زینبااااق...زینبااااق...زینبااااااااااااااااااااااااااااق! و به این شیوه راهی دانشکده صنایع شدیم!

یه قانونی بود که کاندیداها نباید زیاد اون دور و ور می پلکیدن.واسه همین من و هما و ساناز فهمیدیم وظیفه خطیری به گردنمونه! موتور بابای دانشکده!! دو سه متری با میز انتخابات فاصله داشت که سریع به پاتوق ما تبدیل شد! اونجا کمین میکردیم.اگه آدمی که واسه رای دادن میومد رو میشناختیم که هیچ...به سادگی یه رای به آراء زیبا اضافه میشد!!! اما وای به وقتی که یارو رو نمیشناختیم...به صورت زیر پوستی به طرف نزدیک میشدیم و میخِ برگه ای میشدیم که داشت پر میکرد.هما شروع میکرد به اسم زیبا رو آروم آروم وز وز کردن تو گوش طرف! اونم یه نگاهی به اطرافش مینداخت تا تو اون شلوغی منبع صدا رو کشف کنه! در این حالت من و هما به این شکل در میومدیم: [سوت]!! تا دوباره یارو برمیگشت رو برگش،باز اون وز وزه شروع میشد! الان که فکر میکنم میبینم دو حالت بیشتر نداشته! اون طرف یا از این وز وز اعصاب خرد کن به ستوه میومد،یا اینکه فکر میکرد یه هاتفی،فرشته ای چیزی از غیب براش پیغام اورده.نتیجه اما یکی بود! طرف اسم زیبا رو مینوشت!!!

اما این وسط یه استثنا بود! هر چی تو گوش آقاهه اسم زیبا رو میگفتیم،اون کار خودش رو میکرد و اسم زیبا رو نمینوشت مرتیکه نفهم!!! فقط یه اسم دیگه مونده بود و ما خطر رو احساس کردیم.هما تصمیم گرفت باهاش گفتگوی تمدنها بکنه!!

-ببخشین!

-بله؟

-به زیبا قضاوی رای بدین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

میدونین...راستش منم اگه میدیدم یه بچه فنچ زل زده تو چشام و با معصومیت تمام! میگه به زیبا قضاوی رای بدین اینکارو میکردم!!!

.

زیبا قضاوی وارد صنفی شد!! و ما خوشحال شدیم!! و جشن گرفتیم!! و زیبا ما را مهمان کرد!! و خیلی خوش گذشت!! و...و... صنفی و زیبا ما را به تماشای مربای شیرین بردند!!

...خداییش الان که دقت میکنم میبینم همون بهتر که این فعالیتهای فوق برنامه رو هم از دانشگاهها بگیریم تا دانشگاه یه دبیرستانِ تموم عیار بشه تا دست کم ببرنمون کلاه قرمزی و سروناز!!!!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 23:30 | لینک  | 

سلام!

من هر کاری کردم نتونستم صبر کنم تا میرزا امتحانشو بده و بیاد آپ کنه!! انگار هم نه انگار که خودم فردا دو تا امتحانک دارم!!

اول خواستم از میرزا به خاطر یادآوری همه ی اون خاطرات شیرین تشکر کنم. درسته که میرزا فقط به بعضیاش اشاره کرد اما همین جرقه!ی کوچولو باعث شد همه ی اون خاطرات شیرین و بعضا کمی تلخ از مغزم فوران کنه بیرون!(نثر میرزا رو منم تاثیر گذاشت!)

بعد اینو بگم که من هنوزم دلم برای سگ در بهشت خوردن با میرزا و خندیدن به قیافه ی چلیده تو هم الکس وقتی برای اولین بار سگ در بهشت خورد و کتک کاری های الکس و دوما تو سالن مطالعه ی ریاضی و قسمتی! از مجتمع کلاسها( حیف که حافظه موبایل میرزا اون لحظه پر بود و تا اومد خالیش کنه دوما و الکس خِر همدیگه رو ول کرده بودن!!) و عکسی که از اون بالای برق از الکس گرفته شد!! و صحبت کردن من و دوما راجع به حمار(یه بار در این حین الکس پرسید شما واقعا حمار رو می بینین؟!!!!) و ناپدید شدن دوما در ده شلمرود و خُشم میرزا و سلف آزاد و حرص دادن آقا محمود(که حالا چون فهمیده ما تو مکانیک هم به وفور یافت میشیم به عمران یا یه همچین جایی متواری شده!!)..... تنگه.

حالا می خوام به عنوان مثال راجع به سلف آزاد براتون بنویسم...

 ترم اول ما اصولا می رفتیم سلف.  خیلی کم هم پیش میومد که با هم باشیم. این دوران دوران شکل گیری سه تفنگدار نام گذاری شده. البته الان دیگه حافظه ی الکن من یاری نمی ده که چی شد که ما تصمیم گرفتیم سلف آزادی بشیم! ولی به طور حتم کره ی سلف آزاد در این رابطه نقش مهمی رو ایفا کرده می باشد!!
دوران سلف آزاد روی را به دو قسمت می توان تقسیم کرد: قبل از رژیم و بعد از رژیم!!

قبل از رژیم به دورانی اطلاق می شود که الکس کره های سلف را با اشتیاق می خورد و کف بشقاب های ما خالی خالی میشد.....

بعد از رژیم که دورانی سخت به شمار میامد در پی تحول من و الکس و تصمیم بر جلوگیری از ترکیدن !! به وجود آمد. در این دوران ما ۴ تایی دو پرس غذا و دو عدد بشقاب اضافه می گرفتیم. این دوران یکی از زمانهایی به شمار میامد که زندگی ارزش خندیدن را از دست میداد!!!و صد البته که ما همچنان می خندیدیم!! تنها نگاه های الکس به کره اندکی سوزناک به نظر میرسید....!!

در این دوران می توان به گربه های سلف نیز اشاره ای داشت که این مطلب بالطبع نسبت عمیقی با الکس داشت! چه بسا هنگام خروج که با میو میوی گربه ای الکس به سقف سلف آزاد آویزان شده و بیرون نمیومد! بیچاره گارسونه! از یه طرف الکس داد میزد بکشش! لهش کن!! پرتش کن اون طرف و از یه   طرف من که می گفتم دست روش بلند کنی خودت می دونیاااا!!

اینم واسه گل روی الکس!!Sleeping Kitty On Monitor

خوب! این از حرفای من... بقیه شو میرزا با لحن جالبناکش براتون می نویسه....

راستی میرزا غصه نخور که قوه ی تخیل نداری! قوه ی تخیل من هم بیشتر از آفرینش حمار و شبت نیست!!! شکر خدا این قدر ماجرا های جالب برامون پیش اومده و میاد که تو می تونی یه داستان بلند راجع بهش بنویسی!

در ضمن! من نگرانم ما خودمونو چشم!! بزنیم بسکه به خودمون افتخار کردیم!!

در ضمن! ای دوما! تو از بس فعالیتی اینجا نداری نقشت داره از حمار و شبت هم کمرنگ تر میشه!! زود باش یه فکری بکن!!

 

 







نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 22:15 | لینک  | 

نویسنده این پست: حوری ملقب به میرزا کوچیک خان!

 

صفری که بودم،خیلی صفری بودم! سر ساعت میرفتم کلاس و بعد از تموم شدن کلاسها زود برمیگشتم خونه.چیززیادی از اون دوران یادم نمونده.خیلی درس میخوندم.ترم ۲،فیزیک ۲ رو حذف کردم و احتمال گرفتم به جاش.دیگه کاملا به دانشکده چسبیده بودم.چیز زیادی از تالار و زیر تالار بودن و علافی هم نفهمیدم.

وقتی هما قبول شد،خیلی جلوش احساس بزرگی میکردم.میخواستم بهش نشون بدم که همه جای دانشگاه رو بلدم و کلی تجربه دارم.اینجا بود که عملا شکست خوردم چون از سال اول هیچی یاد نگرفته بودم.حتی درست یادم نبود چطور ثبت نام میکردیم!! یادم نبود چی رو از مرکز فروش میخریدیم و چی رو از جهاد!! یادم نبود پنجشنبه،جمعه هایی که امتحان هست سرویسها میان یا نه!!

خودم هم نفهمیدم چی شد که رابطه ما ۴ تا اینقدر قوی شکل گرفت ولی از یه چیز مطمئنم و اون اینکه از اول به هیچ عنوان اینطوری نبود.من جلوی ساناز و زیبا به شدت رودرواسی داشتم و احساس میکردم اونا هم با بودن من زیاد راحت نیستن.ولی گذشت و کار به جایی رسید که ما دیگه چیزی برا قایم کردن از همدیگه نداشتیم.همه جا با هم بودیم...و من این وسط،دنبال دوران صفری بودنم میگشتم و با سه تا سال اولی،سال اول خودم رو تجربه میکردم.سه تا بچه شیطون و شاد و شنگول و از دو جهان آزاد! همه چیز خنده دار بود از نظر اینا.در واقع بهونه خندیدن همیشه خودش جور میشد.چیزی که برام جالب بود شادی ساده و پاکشون بود.خنده ها همه از ته دل و بی غرض...من اما این وسط هنوز درس میخوندم ودر نتیجه  پای این سه تا هم به سالن مطالعه ریاضی باز شد.به سرعت اونجا با بچه های دو سه سال بالاتر هم ارتباط برقرار کردن.اونام خوب میدونستن تا وقتی میشه تو سالن مطالعه درس خوند که خبری از این سه تا کله پوک! نباشه!! اما بهشون عادت کرده بودن و دوستشون داشتن.بعضی وقتا از سر کلاسهای تالار برمیگشتن و از اونجایی که فقط احتمال میدادن من تو سالن مطالعه باشم،از اون پایین پله ها اسممو داد میزدن(هما البته تبحر زیادی در این زمینه داشت).یکی از دوستام که ۸۱ی بود میگفت بعضی وقتا فکر میکنم زندگی واسه اینا یه جوکه که فقط بعضی جاهاش ارزش خندیدن نداره! و امتحان ریاضی ۱ جایی بود که دیگه ارزش خندیدن نداشت! یادم نمیره تو راه برگشت به خونه بودیم از دانشگاه و فردای اونروز بچه ها میان ترم  ریاضی۱ داشتن.هما و زیبا تو سرویس اونقدر نگران شده بودن که باور کردنی نبود.هما که حتی چند قطره ای هم اشک ریخت! قیافم باید تو اون لحظه دیدنی شده  باشه!! پس اینام میتونن نگران باشن! همونجا قول دادن اگه ریاضی پاس شد،متحول بشن!!! در و پنجره های سرویس شاهدن که هما و زیبا قول دادن!!! دیگه چیزی که یادم میاد اینه که هر بار زندگی ارزشش برا خندیدن رو از دست میداد،هما و زیبا و ساناز قول میدادن که این بار دیگه متحول میشن!!

 

تو این مدت انقدر ماجراهای عجیب غریب و جالب اتفاق افتاده که نمیدونم کدومش رو تعریف کنم.وقایع تو ذهنم نظم نمیگیرن.یه مشکلی هم هست و اون اینکه یه محدودیتهایی دارم واقعا.یعنی یه چیزایی رو نباید بگم.چیزایی که برا خودمونه...فقط برا خودمون.منم حریمش رو نگه میدارم.

 

امسال اما همه چیز خود به خود عوض شده.کلاسها فشرده شده و ما کمتر همدیگه رو میبینیم.بعضی وقتا دم تالار که ساناز رو میبینم،انگار صد ساله ندیدمش.میپریم بغل هم! بچه ها بزرگتر شدن و چه حیفه که بزرگ شدن یعنی آروم شدن...یعنی دیگه الکی نخندیدن...یعنی تبدیل شدن زندگی از اون جوک بامزه که بعضی جاهاش ارزش خندیدن نداشت به یه تراژدی که فقط به بعضی جاهاش میشه لبخند زد!

 

این از مقدمه...تو قسمت بعد تصمیم داریم به یکی از نقاط ماکسیمال فعالیتمون در سال گذشته اشاره کنیم.واقعه ای که بش پرداخته نشد...ماجرایی جذاب،هیجان انگیز و طنز با عنوان:

زیبا به صنفی میرود!!!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 21:48 | لینک  | 

 *افطاری مکانیک

یکشنبه افطاری مکانیک بود. من تو کادر اجرایی بودم و حسابی هم بهم خوش گذشت.
اول: زولبیا بامیه چیدن تو ظرفا با اون همه شیره واقعا لذتبخش بود! 
دوم: امیدوارم کسی انگور نخورده باشه!! اوه، میرزا!! امیدوارم هنوز زنده باشی! واقعا قیافه ی میرزا وقتی بهش پیشنهاد کردم انگور نخوره و اون ظرف خالی از انگورشو به من شون داد تماشایی بود!!!
سوم: تصور کنین آدم سر یه دیگ خیلی بزرگ شیر کاکائو ایستاده باشه و هنوز اذان نشده باشه........
چهارم: من اونقدر دم در به هر کی میومد تو گفتم شیر کاکائو یادتون نره که هنوزم دچار تیکم! اون صفری هم که دم در بلیطا رو پاره می کرد الان می تونه تو شرکت اتوبوس رانی استخدام بشه!
چهارم: صفری هم صفری های قدیم!!
پنجم: البته منم مثل میرزا و البته خیلی های دیگه واقعا تو کف اعتماد بنفس این پسرا و مردها موندم!! همش تقصیر ماماناشونه!!
ششم: موقع جمع کردن مخروبه های باقی مانده بعد از افطار.... من کورم!!! نه! دیوار کوره! صاف اومد جلوی من که داشتم از دستهای ماستی مرجان فرار می کردم! تازه بعدش هم یه کیسه ی زباله ی متحرک خورد بهم!  همش هم تقصیر مرجان بودا!!! من که شروع نکردم! آقای دبیر! من بی گناهم!!
هفتم: وقتی پاتو بذاری رو ژله لیز می خوری!! اینو ابتدا مرجان که از رو برج صندلی ها پریده بود پایین و به بدتریت وجه ممکن پخش زمین شده بود و سپس حراستی محترم تجربه کرد!!!
هشتم: از قضا وقتی پاتو روی ماستی که رو زمین ریخته هم بذاری لیز می خوری! این یکی اون آقای محترم که اصرار داشت حتما توی عکس بیفته تجربه کرد!
نهم: خوب البته... منم تجربه کردم که اینکه می گن پوست موز لیزه، راست می گن!!

* کارگاه، قسمت اول.

ترم اول الکس کارگاه فلزکاری یا یه همچین چیزی داشت. الکس از کارگاه متنفر بود! و همیشه یه اتفاقی میفتاد که بعد کارگاه الکس رو مغموم و مکنوف ببینیم!! مثلا یه بار یه گربه!!!! اومده توی کارگاه و الکس نامردی نکرده و جلوی استاد رفته بود روی صندلی!! البته امیدوارم جیغ بنفش رو بیخیال شده بوده باشه!! (یه بار تو سالن مطالعه ی ریاضی یه گربه ی خوشحال قدم زنون وارد میشده که با الکس مواجه میشه!...Afraid الکس می پره روی میز و گربه ی بیچاره  از جیغهای بنفش الکس ( Screamer)  میدوه میره زیر صندلی! هر چی هم بیچاره میومده فرار کنه الکس یه جیغ دیگه میزده، دوباره بر می گشته زیر صندلی!!) و خلاصه همیشه استاد از دست الکس شاکی بود!
ترم دوم الکس بازم کارگاه داشت! این دفعه کارگاه ماشین افزار... الکس همچنان از کارگاه متنفر بود! همیشه یه اتفاقی میفتاد که بعد کارگاه الکس رو مغموم و مکنوف ببینیم!! هر وقت دیر می کرد ما به این نتیجه می رسیدیم که یا خودش رفته لا دستگاه یا استاد رو کرده لا دستگاه!!!  
با همه ی این اوصاف الکس کارگاه ماین افزارشو با ۱۷.۵ پاس کرد!!!

*کارگاه قسمت دوم:

این ترم دوما و رومینا و پریا کارگاه دارن... و هیچ کدوم از هم کم ندارن! پریا که تصمیم داشت یه بار صورت استاد رو بسوزونه! رومینا پارا فراتر نهاده و شلوار استاد رو سوزوند!! روز افطاری هم رومینا در حالی که انگشتاش پمادی بود از کارگاه برگشت! این دفعه خودشو سوزونده بود!!! هنوز از تلفات جانی و مالی وارده توسط دوما خبری نیست! 
من ترم دیگه قصد دارم کارگاه بگیرم!! از همین حالا بگم من قصد دارم استادمو به هر کی دم دستم بود جوش بدم!Sinister

 

 

  



نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 13:0 | لینک  | 

 

بازم سلام! من عجب فعال شدما!

اول از همه من از الکس و فامیلشون نهایت تشکر رو دارم به خاطر ۴ تا کامنت پربار و حسابیشون !

امروز ما آزمایشگاه فیزیک حرارت داشتیم جاتون خالی! اول باید توضیح بدم که من اصولا تو هر گروه میفتم وضع گروه به این صورت میشه:

- هر آزمایش حداقل حداقل دو بار به صورت تیر فشنگی و ضرب الاجلی بدون هیچ گونه دقت اجرا میشه. و هر دفعه یادمون میاد چیکارا باید می کردیم و نکردیم!

-بعد از آزمایش نوبت به محاسبات میرسه.... یه بار.... دو بار.... سه بار.... خوب چه طوره یه کم داده ها رو عوض کنیم؟... یه بار....دو بار....سه بار....

-حالا نوبت نتیجه ست.... خطای آزمایش اصولا فقط نصف نتیجه ی بدست اومدست! یعنی ۵۰ ٪ خطا ! خوب زیاد هم بد نیست! می تونست ۱۰۰٪ باشه! نتیجه رو با نتیجه ای که قرار بوده به دست بیاریم مقایسه می کنیم!! ایول تفاوت!!

امروز هم خلاصه وضع به همین منوال بود... آزمایش اندازه گیری فشار بخار و رابطه اش با دما و گرمای نهان تبخیر بود... این مانومتر ما اولا که یک عدد میله به اضافه ی یک عدد مگس!!! اوفتونده بودن توش!! دقیقا و فقط به همین علت نتایج ما بسی عجیب غریب و شگرف بودن! خوب.... با یه خورده دستکاری مختصر (سه چهار بار عوض کردن تقریبا کل داده ها!) مشکل حل شد.... در نهایت هم جوابمون همون طور که گفتم کیلومتر ها با جوابی که باید بدست میاوردیم فاصله داشت...

البته ما بیکار ننشستیم و شروع کردیم به بیان علتهایی که چرا جواب ما با جوابهایی که دانشمندا به دست آوردن فرق داره....

من معتقد بودم دانشمندا که مثل ما نگران نبودن سرویسشون بره؟ تازه یه دونه مِگِز هم نیفتاده بود تو دستگاهشون هی چندش از خودش در بکنه؟!

اما رومینا(همکار گرامی) پا را فراتر نهاده و معتقد بود شایدم نتیجه ی دانشمندا غلط بوده باشه!!!!!!

پست بعدی انشالله در مورد ماجراهای کارگاه خواهد میباشد!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 6:5 | لینک  | 

سلام!
  همینه دیگه! گاهی میزنه به سرم فعال میشم! زود به زود پست می نویسم!  Roll

حتما شما هم متوجه شدید که این چند وقته خطوط موبایل کولاک کردن و بردشون ۲۰ قدم هم دیگه نیست! چه بسا اس ام اس هایی که تو هوا گم و گور میشن یا سه هفته بعد به مقصد می رسن! (که البته در این مورد تقصیر حماره که عاشق شده و دل و دماغ راهنمایی کردن اس ام اس ها رو به مقصد مورد نظر نداره!! ) لذا این جانب چند راهکار پیشنهاد نموده که به سمع و نظر شما می رساند:

* از دو عدد لیوان و یک سیم طویل، دود!، عربده های سهمگین، منور!، و ...  جهت برقراری ارتباطات خود و یافتن همدیگر در جایجای دانشگاه استفاده کنید!Smile

* مبادرت به خرید بی سیم هایی با برد بالا بفرمایید!! این روش بسیار سودمند و قابل توجه می باشد.
فرض کنید مثلا ماها بیسیم داشته باشیم:

- از ساندر ققنوس(!) به الکس! از ساندر ققنوس(!) به الکس! لطفا موقعیت خودتونو گزارش بدید. تمام!(جو بیسیم گرفتگی!) 

- از الکس به شبت! از الکس به شبت! تو کودوم ... هستی؟ یه ساعته دنبالت می گردم؟

   -از حمار به کلیه ی واحدها! از حمار به کلیه ی واحدها! کسی دم منو ندیده؟!!

  -از میرزا به دوما! از میرزا به دوما! تو کجایی؟

- همین ورا......

-(میرزای بنفش شده) کی بر می گردی؟!

  -همین وقتا.....

-خوب من چیکار کنم حالا؟ خودم برم؟!

-هوم....

-Grrr..............بوم!!!..... تمام!!!(یک عدد میرزای میونفجر شده!)

گفتنیست موقعیت دوما توی ده شلمرود میباشد!!!





نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 14:24 | لینک  | 

من عین این مطالب رو پریشب هم نوشتم ولی به دلیل بی کفایتی و بی لیاقتی خودم همش پرید! بعد دوباره دیشب نشستم همشو نوشتم ولی تا اومدم بفرستمشون اکانتم تموم شد!!Computer Smash در هر صورت من ول کن ماجرا نیستم!! من باید این پست رو بفرستم!!  

من هنوزم دلم برای سگ در بهشت خوردن با میرزا تنگه. Crying 2 

من دلم می خواد با دو تفنگدار دیگه و میرزا بشینیم بگیم و بخندیم. دلم نمی خواد هی از این کلاس در بیام برم تو اون کلاس. دلم می خواد بازم مثل اون موقعها علاف باشیم! بشینیم تو تریا ریاضی و آقا محمود رو که جدیدا به تریا مکانیک! متواری شده حرص بدیم! بشینیم ببینیم دیگه چه کارایی مونده کهdone کنیم!

( برای اینکه بعدا نگید تو رمزی می نویسی و ما نمی فهمیم (بهونه برا نخوندن وبلاگ نداشته باشید )خدمتتون عرض کنم که ما هر کار خاصی رو که تو دانشگاه (توسط حداقل سه نفرمون) برای اولین بار انجام بدیم،میگیم اون کارو done کردیم!(مثل صبحانه خوردن تو سلف آزاد!) و اگه یه کاری توسط هر ۴ نفر و چه بسا ۶ نفرمون ( مثل اینکه حمار و شبت هم هستنا!) انجام بشه می گیم اون کار weldone شده!)

اما این روزا سه تفنگدار و میرزا تبدیل شده به یه تفنگدار اینور یه تفنگدار اون یه تفنگدار اون یکی ور میرزا هم اون ورتر !!

پرسیده بودن چرا تازگی خبری از حمار نیست... راستش چند وقتیه حمار حوصله نداره. هی میره تو طویله اش درو میبنده و موسیقی! گوش میکنه. یالشو گذاشته بلند شه، همش چط می کنه! خلاصه که انگاری.....
خودتون ببینینش...

افطاری صنایع هم جاتون خالی خوش گذشت. خوراکیها هم خیلی چسبید! به خصوص اون سالادش (با اینکه در تمامی مراحل تهیه اش حضور داشتم! )





نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 10:40 | لینک  | 

سلام!

به حمد الله اخلاق بلانسبتی ما هم رفع شده و اومدیم که یه نطق درست و حسابی بکنیم.

حتما خبرش به گوش شما هم رسیده که قراره برای جلوگیری از اختلاط دانشجویان دختر و پسر بازارچه رو ببندن(یا یه طرفه اش کنن!!) یا صندلی های اتوبوس رو برای حفظ مشاعر(مشائر؟) اسلامی و جلوگیری از اختلاط تقسیم کردن.(البته اینجا یه جای اعتراض میمونه و اونم اینه که من شمردم دیدم قسمت عقب جا واسه ۲۲ نفر هست، قسمت جلو ۲۴ نفر. پس اگه قراره انصافی رعایت بشه یه نصفه صندلی بیشتر نباید داد به پسرا که خوب... نمیشه! دیگه دو تا صندلی آخر ظلمه!) یا اینکه گفتند من بعد دیگه اردوی مختلط ممنوع!

دِ آخه داداش من! یه باره دانشگاهها رو هم جدا کنین و هم خودتونو خلاص کنین هم مارو دیگه! (لبته اینو زیاد جدی نگفتما!!!کسی شاکی نشه!)

تازه شایعه شده گفتن تو افطاریا آهنگ و آواز که ممنوع شده هیچی!! می خوان مداح بیارن!!!

ای بابا....مارو چه به این مسائل. بریم سراغ صفر و صفریت و این چیزا!

ما پارسال که وارد دانشگاه شدیم با کاغذ هایی کف زیمین مواجه شدیم که نوشته بود سلام صفری!! که اینجانب دفعه ی اول خوند: سلام صغری!!!!! واسه همین امسال که اومدیم دیدیم نوشتن Oی سلام! که اینبار یکی دیگه خونده بوده اوی سلام!!!!

چند توصیه برای صفری های عزیز(البته اینا رو قبلا هم بهشون گفته بودیم اما تکرارش ضرر نداره! در ضمن. همینجا از مسئول تبلیغات عزیز میرزا جان خواهشمندیم سریعا فعالیت خودشونو در زمینه ی معرفی وبلاگ به صفریا آغاز کنن.)

۱. وقتی بهتون می گن صفری ، حرص نخورین. باید بدونین که اینا عقده های زمان صفریت خودشونه که بروز کرده. می تونین بی خیال رد بشین برین، یا  برگردین بگین کوفت!!!!

۲. یه صفری عاقل هیچ وقت از یه غریبه ی مشکوک آدرس نمی پرسه. در ۹۰٪ این موارد راه پیشنهادی به ترکستان است!

۳. وقتی می خواین سوار سرویسهای اصفهان بشین اول به ساعتتون نگاه کنین(سرویسا هر یه ربع یه بار سر وقت میان) بعد هم از راننده بپرسین! اگه آخرش بازم اشتباه سوار شدین و تشریف بردین نقلیه،حداقل دیگه بلیط ندین!

۴. اینقدر حرص حفره های توی برنامه تونو نخورین. همینه که هست!

و

۵. تا استاد یه کتاب معرفی کرد فرتی نرین بخرین. مثل من و الکس میمونه رو دستتونااااا....

....

به اطلاعیه ای که هم اکنون به دستم رسید توجه کنید.

به علت ملاقه ته دیگ خوردگی  مجدد (عدم صفری بازی صاحبان وبلاگ در اثر آزاد شدگی صفر) به خاطرات شما صفریان گرامی نیازمندیم! کامنت هم یادتون نره....

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 23:31 | لینک  | 

سلام.

اینجانب به علت بیدار شدن نابهنگام توسط صدای توپ یک عدد بچه ی خواهر بسی خشمگین بوده و بلا نسبت اخلاق سِگ را دارا می باشد.

شروع سال جدید را همینجا به صفری های محترم نیز تبریک عرض می نماییم.

البته ما که دیگه صفرمون آزاد شد... دیگه خبری از ولو شدنهای ۲۴ ساعته توی تریا ریاضی و غیره! نمیباشد... دوما هم که همچنان پایبند تصمیم کبری بوده و از این به بعد ستاره ی سهیل نامگذاری میشود. که روزی یکبار دم تالار قابل مشاهده است.

ما قصد داشتیم ویژه نامه ای از جهت صفری ها و شروع سال تحصیلی جدید(این مورد صرفا برای حرص دادن مرجان تکرار شد!!) بنویسیم که به علت بروز اخلاق سگی بنده به بعدا موکول میشود.

راستی از این ریاضی مهندسی علی رقم تالار ۷ با اون موکت های قهوه ای و کلیه ی عوامل خواب آور خوشمان آمده! خوب شد به حرف بعضیا گوش نکردیم!!

در ضمن عرض شود که استاد محترم درس مقاومت ما نیز شوهر خاله ی دوما می باشد.  

 

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 18:55 | لینک  | 

سلام!

با عرض تبریک شروع سال تحصیلی جدید به دانشجویان گرامی! 

اینم از انتخاب واحد کوفتی! که بلاخره تموم شد. (گرچه ساندر مفلوک ۴ واحد منتظر میباشد!)
البته لازم به ذکر نیست که ما دوباره اولین جایی که رفتیم تریا بود!!!
گفتنیست علافی و آشغال خوری و غیره و ذلک شروع شد! به علاوه خواب موندن های ساندر و جا موندن از سرویس!!

اطلاعیه!

دو عدد جوون معصوم به نامهای میرزا و دوما مدتیست که ناپدید شده و تاکنون اطلاعی از آنها در دست نیست. خواهشمند است در صورت دیدن نامبردگان مراتب را به ما اطلاع دهند!!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 11:36 | لینک  | 

امروز من و الکس رفتیم دانشگاه! می خواستیم زمان ارایه ی دروس رو ببینیم که البته چون کامپیوتر های گازوییلی ما از پس سرعت سرسام آور سیستم گلستان بر نمی اومدند این همه راه کوبیدیم رفتیم دانشگاه....

نمی تونید حدس بزنید اولین کاری که کردیم چی بود! رفتیم تریای مکانیک و یه کیک و ساندیس خریدیم!!!! یعنی ما اولین کاری که به ذهنمون رسید همین بود! آقا محمود بیچاره از دیدن ما چشماش گرد شده بود!! نمی دونم چرا اینقدر از ما بدش میاد!! ما که این همه رونق بخش تریای ریاضی بودیم!!  اگه ما نبودیم تریا ریاضی همون اولا برشکست شده بود! 

بعدشم طبیعتا رفتیم سایت!! و با کامپیوترایی مواجه شدیم که با ذغال سنگ کار می کرد!! مسلما یکی از اولین سایتهایی که باز شد میبو بود!!

شروع کردیم به یادداشت کردن ساعت کلاسها. الکس که مجذوب این همه تنوع ساعت کلاساش شده بود! یه شنبه سه شنبه، یه شنبه سه شنبه!! من از انتخاب واحد متنفرم!! چون نه می دونم چی بردارم نه می دونم با کی بردارم! تازه اگه هم بفهمم آخر دست دچار تداخل میشم!

 الکس یوزر نیم!!!( این قدر زبان عوض کردن سخته؟!)  پس وردشو ( که پریشب عوض کرده بود!)یادش رفته بود! بنابراین راهی آموزش شدیم! اونجا با خبر شدیم که از این به بعد برای این کار باید بریم دانشکده ی مربوطه،پس پیش به سوی صنایع!

بعدش رفتیم کتابخونه مرکزی که گویا جاشو با دانشکده منابع عوض کرده بود!! خوب! اشکال نداره! تاحالا منابع رو ندیده بودیم که دیدیم!! من از این سیستُم جستجوی کتابخونه مرکزی متنفرم! بعد کلی جون کندن این جانب با سه عدد رمان برگشت! 

آیا من مبانی کامپیوتر بردارم یا ریاضی مهندسی؟!!!!!!!!.................

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 0:58 | لینک  | 

                                    

    خوب...همون طور که گفته بودم امروز تولد دوما بود. اینجانب قرار بود ساعت ۵ خونه ی دوما اینا باشم. ولی ساعت ۵ من هنوز توی خونه بودم !! ساعت حدود ۶.۳۰ من و حمار با عجله رسیدیم خونه ی دوما اینا. حمار خیلی اصرار کرد که بیاد تو. ولی چون خونه ی دوما اینا جاده ی مالرو نداشت مجبور شدیم حمار رو دم در پارک کنیم! 
    تولد هم حسابی خوش گذشت. حسابی خندیدیم. (چه کار خاصی!) افراد موجود در تولد هم میرزا( مگه میشه میرزا نباشه؟) الکس، ژیلا خواهر الکس، مامان دوما+ داداش کوچیکه ی دوما( که به شدت خودشو تو اتاق حبس کرده بود!!و ما یه نظر بیشتر چشممون به جمال ایشون روشن نشد . ) من و البته خود دوما بودند! 
    البته یه سری از مهمونا نیومده بودند! از جمله شبت و آقا بهروز! من موندم چطور آقا بهروز حاضر شده دعوت دوما رو رد کنه. 
    من بیشتر از همه دلم برای داداش و مامان دوما سوخت که مجبور بودند صداها و جیغ و ویغ ما رو تحمل کنند. بعد هم برای ژیلا که مجبور بود خاطرات ما از دانشگاه رو بشنوه و بهشون بخنده!!!
    ما یه سری تصمیمات اساسی هم برای سال جدید گرفتیم که زیاد بی شباهت به تصمیم کبری نبود. مفاد اصلی همش هم این بود که سربراه بشیم!(چه تلاش بی فایده ای!) البته خودمونم مطمئن نبودیم حاضریم بهشون عمل کنیم یا نه! خلاصه که فکر نکنم ما این ترم هم متحول بشیم!
    راستی این عکسه شما رو یاد چی میندازه؟


     

حالا که اینو گذاشتم یکی دوتا دیگه هم می ذارم! (به مناسبت پدر شدن بهروز و نسرین(مادر شدن!) عکس بچه میذارم!! خوبه؟)

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 1:5 | لینک  | 

سلام!!!

اول از همه تولد دوما را به همه ی هم وطنان ارجمند چه در داخل کشور و چه در خارج کشور تبریک عرض می کنیم!

آخه یه دزد چقدر می تونه بد شانس باشه؟!!! چقدر می تونه طالع نحس دار باشه که صاف بره دوچرخه ی دزدی رو بفروشه به همون مغازه داری که من دوچرخه رو ازش خریدم!!!!! و چقدر بدشانس باشه که صاحب مغازه دوچرخه رو بشناسه و تلفن منو هم داشته باشه!!!! حالا من دو تا دوچرخه دارم!!!!!!!!!! 

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 13:18 | لینک  |